از بلاگ تا کربلا
 
عبور از خیابان
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢۸ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سقوط هواپیما ، عبور از خیابان ، شعر ، طنز

اول به چپ نگاه کن                        

بعدش به راست نگاه کن

بعد به آسمون نگاه کن

اگر چیزی(!) نیومد

از خیابان گذر کن

از خیابان گذر کن

 


 
دردسرهای پرتاب یک کفش
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۱ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: بوش ، پرتاب کفش ، خبرنگار ، طنز

داشتم لابه‌لای یادداشت‌هایم نگاه می‌کردم که این مطلب را دیدم، دو سال پیش برای یکی از نشریات نوشته بودم؛ یادم نیست کار شد یا نه. حیفم آمد در این افسردگی قلم، آن را بازنشر ندهم. می‌دانم کیفیتش پائین است و شاید آن‌قدرها نتوان تعریف طنز را برایش به کار برد. مربوط است به پرتاب کفش‌های خبرنگار عراقی به سمت بوش. آذر 87 بود. چه زود دو سال گذشت.

***

حتما شما هم تا به حال خبر اقدام خبرنگار عراقی در پرتاب کفش به سوی رئیس جمهور آمریکا را شنیده‌اید. حال فرض بفرمایید که قرار باشد یک خبرنگار زنِ تازه‌کار آمریکایی، انزجار خودش را با انجام این کار به جهان اعلام کند.

اپیزود اول- ساعت 9 صبح روز واقعه- منزل خبرنگار

خانم خبرنگار پس از به صدا درآمدن زنگ ساعت، تلفن همراه، تلویزیون و اعتراضات داغ خورشیدخانم که تا وسط اتاق سرک کشیده، بالاخره رضایت می‌دهد چشمانش را باز کند. نگاهی به ساعت می اندازد؛ یک ساعت از شروع کنفرانس خبری گذشته است. باید سریع خود را به محل برگزاری کنفرانس برساند ولی خب این تن بمیرد، بدون برگزاری مراسم «آرایش‌کنون» که نمی‌شود. قید خوردن صبحانه را می‌زند. سریع خود را به جلوی میز آرایش می‌رساند. سراسیمه مشغول بتونه‌کاری و مینیاتوری بر روی چهره‌ی خود می‌شود. «حالا ماه شدم!»

اپیزود دوم- ساعت 9:25 – همون صبح-  دم در منزل خبرنگار

خانم خبرنگار در مقابل چهار جفت کفشی که در جاکفشی قرار دارد، می‌ایستد و می‌خواهد یکی را برای عملیات خود انتخاب کند.

الف- چکمه‌ای با رنگ سیاه متالیک: تاملی می‌کند و به ناگاه جیغ بنفشی می‌کشد. «اووووووووه! نه؛ اینو نمی‌تونم بپوشم. ممکنه تو عراق هم مثل ایران -که پارسال رفتم- گشت ارشاد گذاشته باشن. اون وقت با این چکمه‌ها مصداق تبرج می‌شم. من رو می‌گیرند و دیگه نمی تونم به مراسم برسم. پس بی‌خیال این چکمه‌ها»

ب- کفش صورتی با گل‌منگولی‌های زرد: «ایششششششش. وای اینم نه. اینا رو هلن بهم هدیه داده. من سرم بره این کفش‌ها رو نمی‌پوشم. برم اونجا بزنم تو سر بوش که بعد همه بگن کفشی که هلن بهش داده رو زده تو سر بوش.  تازه اینجوری اسم اون  همه جا پخش می‌شه. خیلی خوشم میاد از این دختره دیگه حالا واسه همه کلاس هم بذاره که کفش اون رو پرتاب کردم.»

ج- کفش سفید با پاشنه‌ی خیلی بلند: «خب اگه این کفش رو با نیم‌متر پاشنه‌، پرت کنم تو سرش که ممکنه حیوونکی دردش بگیره. حالا سرش به درک؛ حتی ممکنه پاشنه‌ی کفشم بشکنه. ولی خب اگه این کفش نباشه که قدم نیم متر کوتاه می‌شه! اون وقت خواهر شوهرم که منو تو تلویزیون می‌بیننه با خودش می‌گه قربون داداشم برم که اینقدر از این دختره سر تره؛ حالا خوبه خودش دماغش اندازه‌ی پاشنه‌ی این کفشه‌ها»



د- کفش معمولی و ساده، بدون تجملات، مناسب برای هیچ مناسبتی!: «مثل اینکه تنها گزینه‌ی باقی‌مونده همینه. آخه با این کفش من چطوری برم توی یه کنفرانس خبری؟»

در این لحظه فکری به ذهن خانم خبرنگار می‌رسد و از گزینه‌های فوق، گزینه‌های جیم و دال را انتخاب می‌کند. وی در حالی که کفش‌های پاشنه بلندش را با لبخندی ملیح می‌پوشد، کفش‌های ساده را درون کیف خود قرار می‌دهد!

اپیزود سوم- ساعت 9:50- جلوی درب کنفرانس خبری

خانم خبرنگار در حالی که جلوی درب کنفرانس ایستاده با تسلط کامل به زبان عربی از شخصی می‌پرسد: «الاکس‌کیوز‌ انا!  ما هذا  المحل البرکزاری الکنفرانس الخبری الریاسین الجمهورین؟» طبیعی است که خانم خبرنگار آن قدرها تسلط کامل به زبان عربی دارد که بداند در عربی حرف "گاف" وجود ندارد. مرد مذکور خانم خبرنگار را راهنمایی می‌کند.

اپیزودچهارم. 9:58- سالن کنفرانس خبری

دقایقی بیشتر به پایان کنفرانس مطبوعاتی نمانده است. خانم خبرنگار می‌خواهد خودکار و کاغذش را بیرون بیاورد و اگر شده حتی یک خط هم خبر تهیه کند تا لااقل جلوی سردبیر سرافکنده نشود. دقایقی دستانش را در کیف می‌چرخاند تا نهایتا دستش به خودکار می‌رسد؛ تا آن را بیرون می‌آورد زیر لب حسابی به خود فحش می‌دهد و با عصبانیت مداد چشمی را که به جای خودکار با خود برداشته را می شکند.

اپیزود پنجم. 9:59- سالن کنفرانس خبری

رئیس جمهور دو کشور در حال پایان دادن به سخنرانی خود و خوش و بش‌های معمول هستند. الان وقت انجام عملیات است. کفشش را از کیف بیرون می‌آورد که به سمت بوش پرتاب کند. «واااااااااااااااااااااای. خدایا بد شانسی پشت بد شانسی. این چرا واکس نخورده؟ فکر کن! حالا این همه دوربین از کفشم فیلم می‌گیرند و برای دنیا مخابره می‌کنند. پاک آبروم می‌ره. من عمراً این رو سمت بوش پرتاب کنم». لحظه‌ای با خود می‌اندیشد که اگر کفش پاشنه بلندش را پرتاب کند چه می‌شود:«اگه این کفش رو پرتاب کنم اول اینکه ممکنه دیگه کفشم رو بهم پس ندن. تازه ممکنه سرش بشکنه، از دستم شکایت کنه و من برم زندان.» ثانیه‌های پایانی به سرعت می‌گذرند و خانم خبرنگار ناچار به گرفتن تصمیم کبری است. بالاخره تصمیم خود را می‌گیرد که همان کفش‌های معمولی‌اش را پرتاب کند.

اپیزود ششم- 10 ثانیه مانده به پایان کنفرانس خبری
شمارش معکوس:

10- خانم خبرنگار وجودش را مملو از نفرت بوش می‌کند.
9- کفش مورد نظر را بیرون می‌آورد.
8- آنها را به دست می‌گیرد.
7- محکم و قدرتمند به پا می‌خیزد.
6- دستانش را به سمت عقب برده و چشمانش را بر روی جایگاه خیره می‌کند.
5- «واااااااااااااااااای! خدایا حالا این رئیس جمهور کشور ما کدوم یکی‌شونه؟»
4- آقا ببخشید بوش کدومه؟
3- سمت چپی!
2- اه اه. ایکبیری چرا اینقدر دهنت بو می‌ده؟ نمی‌تونستی صبح یه مسواک بزنی و بیای؟ انگار نه انگار داره با یه خانم متشخص صحبت می‌کنه. بشکه!

1- نشانه گیری بر روی سر بوش و...

آخرش را خودتان بنویسید.


 
برنامه ریزی تصویری برای یک مسافرت دلچسب
ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ٦ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سفرنامه ، طنز ، تصویر

این روزها کمی دچار وبلاگ‌زدگی شده‌ام و کمی هم درگیر کار! دستم به نوشتن نمی‌رود.

یکی دو هفته پیش یکی از موسسات می‌خواست ویژه‌نامه‌ای را برای تعطیلات تابستانی‌اش منتشر کند؛ از من خواست تا یک صفحه طنز داشته باشم تا نشریه‌شان بدون چرت و پرت نمانده باشد. با تمام بی‌حوصله‌گی‌ام فتوکاتوری که در زیر می‌آید را نوشتم. این هم تقدیم شما!


قبل از حرکت از قفل کردن درب‌ها مطمئن شوید. البته جنبه داشته باشید. منظورم آیفون نبود.


هر آنچه فکر می کنید ممکن است حتی برای یک بار هم نیاز شود را بردارید. مواظب باشید چیزی را از قلم نیانداخته باشید.


البته اگر لوازمتان زیاد نیست، توصیه‌ می‌شود از وسایل حمل و نقل عمومی استفاده کنید.


اگر بلیط گیرتان نیامد هر جور شده یک وسیله‌ی نقلیه شخصی تهیه کنید. حتی اگر به جای صندلی، بلوک آجری داشته باشد.


و توصیه اکید اینکه حتی المقدور از سوار کردن سرنشین اضافه خودداری کنید که بدجور پلیس‌ها در کمین‌اند.


استفاده از آژانس های مسافرتی هم در این مواقع خوب جواب می دهد.


بعد از رسیدن به محل مورد نظر حتما وسیله تان را خوب قفل و بند کنید تا از شر دزدهای نابکار در امان باشد.


پس از آن با خیال راحت سراغ چادر زدن و استراحت بروید.


البته اگر چادر زدن ممنوع بود قانون را رعایت کنید و در جای دیگری سکنی گزینید.


برای داشتن یک مسافرت دلچسب طوری برنامه ریزی کنید که بتوانید به فروشگاه های زنجیره ای یا سیتی سنترهای آن شهر نیز سری بزنید.


اگر هم  قرار است به منزل اقوام برید حتما ادرس دقیق را بپرسید تا دچار مشکل نشوید.


اگر زنگ زدید و کسی در را باز نکرد نا امید نشوید. همیشه راه هایی برای ورود به خانه پیدا می‌شود.


از خوردن چای هم غافل نشوید و همیشه یادتان باشد که شما یک ایرانی خلاق هستید.


و در آخر کمی زودتر برای برگشت به شهرتان حرکت کنید تا با آرامش و سلامت به مقصد برسید.


 
این انقلاب، همان انقلابی است که باعث کور شدن استعداد شاعری من شد
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱٧ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: انقلاب ، بازی وبلاگی ، حمام ، طنز

شاید اینکه این روزها کلاس‌های دانشگاه را با خونسردی کامل و بدون ذره‌ای وجدان‌درد ترک می‌کنم نشأت گرفته از زمان انقلاب باشد! البته خب زمان انقلاب که نه؛ منظورم همان جشن‌های سالگرد انقلاب است.

***

یادش‌به‌خیر. اگر انقلاب برای هیچ کس نان نداشت برای من که حسابی دو در کردن کلاس را به ارمغان می‌آورد. در جشن‌های دهه‌فجر که در مدرسه برگزار می‌شد، مراسمی نبود که من حضور نداشته باشم. از تئاترهای مدرسه که کارگردان، نویسنده و بازیگرش خودم بودم تا سرود و مسابقات ورزشی. البته اغراق نکرده باشم. هیچ‌وقت فوتبالم خوب نبود و معمولا در مسابقات دهه‌فجر نقش توپ‌جمع‌کن را بازی می‌کردم. خوب نیست آدم به خاطر یک پست وبلاگی دروغ بگوید.

***

خانم گاف بازی وبلاگی جالبی را راه انداخته‌اند. خلاصه بگویم که قرار است هر کسی از خاطراتش در جشن دهه‌فجر بگوید. خاطراتی که معمولا یادآور دوران درس و کلاس و مدرسه است.

***

خدا لعنت کند این وبلاگ‌زدگی را که اگر وجود نداشت، تا به حال 30-40 خاطره‌ی ناب از آن دوران را افشا می‌کردم. نمی‌دانم! شاید هم این حس و حال، عنایتی است از سوی حضرت باری‌تعالی. همچنان که دیگران هنوز هم وقتی مادرم را می‌بینند می‌گویند چرا این پسرتان این‌قدر مظلوم و سربه‌زیر است!!؟ او هم تنها جوابش چیزی نیست جز آه برآمده از دل.

***

بگذریم. راستی تا یادم نرفته بگویم معدلم در این ترم چیزی در حدود 19 شد. زبان انگلیسی را 12 گرفتم. پیامک دادم به استاد که آخر این چه وضعش است؟ من که سه چهار جلسه سر کلاس شما حاضر بودم! تازه برگه را هم که خوب نوشتم. همان شب فهمیدم که نیمی از کلاس را انداخته است. گفتم حتما فردا صبح می‌رود سراغ آموزش و می‌گوید نمره‌اش را از 12 به 5 تغییر دهید! برای جلوگیری از این کار، پیامک دادم و نوشتم ببخشید منزل آقای حسینی؟ نام‌خانوادگی استاد که حسینی نیست. خب با این تفاسیر فکر می‌کند که پیامک اشتباهی آمده است!!
به قول یک وبلاگ نویس که نخواست نامش فاش نشود: (علامت تعجب‌ها از من!)

***

سال 76 بود. اول راهنمایی بودم. در یکی از مدارس قم که از لحاظ درسی و فرهنگی نمونه بود، درس می‌خواندم. همیشه در جشن‌ها کلی مهمان ویژه داشتیم. از نماینده‌ی قم در مجلس گرفته تا مدیر آموزش و پرورش و مسئولین لشکری و کشوری.

من هم که آچار فرانسه‌ی جشن‌ها بودم. قرار بود در آن سال یک نمایش طنز اجرا کنیم. هر چه‌قدر که فکر کردم نتوانستم نمایش‌نامه‌ای! بنویسم. گفتم نمایش طنز را بی‌خیال! یک شعر طنز می‌سرایم و آن را در مراسم جشن اجرا می‌کنم. طبیعی است که پس از گذشت بیش از یک دهه، کمی ارتقاء فرهنگی یافته باشم ولی خب برای نشان دادن عمق فاجعه می‌خواهم متن شعر را بدون سانسور منتشر کنم.  البته با توجه به گذشت 11 سال ممکن است بعضی از بیت‌هایش به یادم نباشد. (عددها از من!)

برای شست‌وشو همراه بابام                 برفتم روز جمعه بنده حمام
چه حمامی که از زور شلوغی                بدیدم کرده غش عبدالله دوغی
برای دوش گردیدم معطل                       تقی نونی، جواد زرگر، حسن شل
یکی از توی نمره داد می زد                   یکی از زیر خود فریاد می زد
یکی تا رفت زیر دوش با ناز                    در آنجا ناگهان زد زیر آواز
یکی از بهر تشویقش بزد دست              ولی یک تن برایش شیشه بشکست
یکی پشت ستونی بود در خواب             به رویش ریخت یک تن بی خبر آب
حدود سی نفر از بهر کیسه                   نشسته توی نوبت پشم می‌ریسه
یکی می‌زد به پایش سنگ پا را              یکی با ...اش خود پر کرد چاه را
یکی هی داد می‌زد پس چی شد تیغ      یکی گفتا به او کمتر بزن جیغ
یکی از توی نمرده داد می زد                  آهای اوستا چرا دلاک نیامد
پی شوخی و خنده مهدی بقال               بشد سرشاخ با ممدی اسمال
ولی یک‌دفعه لنگ هر دو وا شد               هر آن‌چه بود پنهان بر ملا شد
خلاصه سینمایی دیدنی بود                   تماشایی و هم خندیدنی بود
غرض خواهی اگر اعصاب آرام                  مرا هرگز تو روز جمعه حمام

لااقل نکرده بودم در بین خواندن اشعار، برای یک‌بار هم که شده نگاهی به صورت سرخ و برافروخته‌ی جناب مدیر و دیگر مسئولان مدرسه بکنم و بخشی از ابیات را حذف کنم. تازه با توجه به خنده‌های مکرر بچه‌ها می‌خواستم  فی‌البداهه خودم  چند بیتی را به آخر شعر اضافه کنم. خلاصه بعد از اتمام مراسم بود که جناب مدیر مرا برای خوردن یک فنجان چای به دفترشان دعوت کردند. فکر نمی‌کردم این‌قدر زود بخواهند از من تقدیر به عمل آورند. تا وارد دفترش شدم گفت شعرهایت را بده ببینم. نیشم تا حوالی گوشم باز شد و گفتم آقا اجازه این چکنویسه؛ پاک‌نویسش می‌کنم فردا براتون میارم. نمی‌دانم چرا حس کرد که گوش‌هایم سنگین است. نعره‌ای کشید و گفت می‌گویم شعرت را بده. هر چه کاغذ در جیب داشتم از ترس به جناب مدیر دادم. خودش را کنترل کرد و گفت برو ولی دیگر حق نداری شعر بخوانی. انضباطم در آن سال شد 16. این بود انشای من. دیگر پس از آن سال در هیچ مراسمی دست‌اندرکار نبودم. و البته هیچ‌گاه شعری نسرودم.

***

افاضات التهیه:

1- باورتان می‌شود این پست را سه روز است دارم می‌نویسم؟ وبلاگ‌زدگی بد دردی است. اگر نبود دعوت خانم گل‌دختر و البته تشویق و ترغیب‌های خودم نسبت به انجام این حرکت، بعید می‌دانم می‌توانستم یادداشت بنویسم.

2- خب اینها بنویسند دیگر. همش که نباید من بگویم.
احمدی نژاد. حرف‌هایی که در دلم ماند. یک طلبه. شب‌نوشت.صفحه21. زن بودن ممنوع. سحمر. زندگی کوانتومی. یک وجب دل.


 
ماشاالله چقدر جوون موندید
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ٦ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: طنز ، احمدی نژاد ، هاشمی رفسنجانی ، ازدواج جوانان

این تصاویر رو تقریبا یه ماه پیش قبل از اینکه برم سوریه کار کردم. امروز همین جوری دلم تنگ شد رفتم پیداش کردم و گذاشتم تو وبلاگ. این پست رو تقدیم می کنم به خانم ناظم بزرگوار.