از بلاگ تا کربلا
 
وقتی وهابی‌ها مهربان می‌شوند
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سفرنامه ، مدینه ، وهابی ، پیامبر

با عرض شرمندگی هنوز  در خاطرات مدینه‌ هستم و اگر بخواهم با این روال تنبلی، وبلاگم را به روز کنم باید تا یکی دو سال دیگر در مدینه بمانم.

ناهار را می‌خورم و به سمت حرم حرکت می‌کنم. وارد صحن پیامبر می‌شوم؛ بین یک ایرانی و یک شیخ وهابی درگیری ایجاد شده. مامور وهابی سر و صدایی راه انداخته که تو به چه حقی فیلمبرداری کردی؟ زائر ایرانی هم فقط عذرخواهی می‌کند و می‌گوید که دیگر تکرار نمی‌شود! این عرب‌ها هم بگیر نگیر دارند. نه به من که تا تا ‌فیهاخالدون تک‌تک‌شان را فیلم گرفته‌ام و نه به این بنده خدا که گوشه ای از صحن فقط داشت از گنبد فیلم می‌گرفت.

فکری به ذهنم می‌رسد و به سمت آنها حرکت می‌کنم. در بین راه کلی به ذهنم فشار می‌آورم تا بتوانم یک جمله عربی بسازم و منظورم را منتقل کنم. به وهابی که می‌رسم می‌گویم:

«السلام علیکم و رحمه الله و برکاته»

نمی‌دانم چرا از وقتی به عربستان رفته‌ام سلام‌هایم را اینطوری می‌گویم. شاید حس می‌کنم الان دارم با لهجه‌ی فصیح عربی صحبت می‌کنم. جوابم را می‌دهد. سر و صدایش می‌خوابد و به من نگاه منتظرانه‌ای می‌کند. کمی مِنُ من می‌کنم تا همان جمله تمرین شده را تحویلش دهم. می‌گویم: «انا اخذت الکتب فی فضائل الصحابه البیامبر؛  مثل عمر، ابوبکر، عثمان، اون یکی چی بود اسمش؟ آهان طلحه اینا.» می‌بینید که اینقدرها خودم حواسم هست که عرب‌ها «پ» ندارند و به جایش «ب» می‌گویند، به خاطر همین هم «پیامبر» را «بیامبر» می‌گویم تا متوجه ایرانی بودنم نشود! یقینا فارسی‌زبان‌ها که متوجه آن جمله‌ی عربی من شده‌اند اما برای خوانندگان عرب‌زبانم باید عرض کنم که منظورم این بود که: «کتابی در فضائل صحابه پیامبر می‌خواهم؛ باید چه کنم؟»

می‌گوید: «انت ایرانی!؟» و من هاج و واج می‌مانم که با این لهجه‌ی عربی‌ام، از کجا فهمیده من ایرانی‌ام؛ شاید از ظاهرم. آخر، آن روز دشداشه‌ی یادداشت قبلی را نپوشیده‌ بودم. می‌گویم نعم انا ایرانی.

نیشش را باز می‌کند و نیمی از صورتش می‌شود دندان؛ نمی‌دانی دیدن رگه‌ای از برف در آن سیاهی صورتش چقدر لذت‌بخش است.  چند بار پشت سر هم می‌گوید «احسنت، احسنت»؛ شروع می‌کند به عربی صحبت کردن. حتی نمی‌توانم حدس بزنم دارد چه می‌گوید، تصمیم می‌گیرم من هم به عربی جواب بدهم تا یک مناظره تمام عیار داشته باشیم. تنها حرف عربی که به ذهنم می‌رسد یک آیه‌ی قران است. می‌گویم «والسابقون السابقون، أولئک المقربون» یک لحظه نگاهش به من قفل می‌شود و می‌خندد. خنده که چه عرض کنم، قهقهه می‌زند؛ حالا دیگر من هم می‌خندم. در دلم عاجزانه از خدا می‌خواهم بحث را ادامه ندهد، با این حال یک آیه‌ی دیگر در ذهنم مجسم می‌کنم تا بلافاصله بعد از اینکه حرفش تمام شد بگویم. «تبت یدا ابی لهب و تب».

دستم را می‌گیرد و هی مکتب مکتب می‌کند. حدس می‌زنم منظورش کتابخانه یا کتاب‌فروشی باشد. در بین راه می‌گوید ناهار خورده‌ای؟ این را از حرکات دستش که به شکل لقمه درآورده و به سمت دهانش می‌برد، می‌فهمم. جوابش را به عربی می‌دهم. «نعم! مع اُمک فی الرستوران» نگاه خشن و بدی به من می‌اندازد. اوایل فکر می‌کردم چون نمی‌تواند ناهار مهمانم کند ناراحت شده است اما بعد فهمیدم باید می‌گفتم «مع امی!» فکر کن به یک وهابی متعصب بگویی با مادرت رستوران بوده‌ام! خدا را شکر که در صحبت‌های قبلی‌مان پی به شنگول بودنم برده بود وگرنه ... .

طبقه بالای «باب‌البقیع» مکتب‌شان است. همان کتابخانه‌ی خودمان. سفارشم را به آقای کتابدار می‌کند و بعد از خداحافظی با من می‌رود. در بین سفارشاتش زیاد از عبارت «فارسی» استفاده می‌کند. آقای کتابدار کلی تحویلم می‌گیرد؛ به مخزن می‌رود و چند کتاب برایم می‌آورد؛ همگی به زبان فارسی. یک کتاب مربوط به رابطه‌ی نزدیک خلفا و اهل بیت است!، دیگری فضائل برخی صحابه و یکی دیگر هم تحریف واقعه‌ی غدیر. (کاش اسم کتاب‌ها را حفظ می‌کردم و آنها را دور نمی‌ریختم) روی همه‌ی آنها نوشته «مفتکی»؛ من کشته‌ی این ترجمه‌شان هستم.

گوشه‌ی حرم می‌نشینم و همین‌طور کتاب‌ها را تورق می‌کنم. بسیار جذاب و خواندنی نوشته شده است؛ به هیچ‌ عنوان از دایره‌ی ادب خارج نشده و خط به خط آن شیعیان  و ائمه‌اطهار ا با احترام مورد خطاب قرار داده است. مطمئناً اگر این کتاب‌ها به دست افراد عادی بیفتد بی‌تاثیر نخواهد بود.

خواندن این خبر هم خالی از لطف نیست:

وهابیون سالانه 10 میلیون کتاب انحرافی در بین حجاج ایرانی توزیع می‌کنند


 
برنامه ریزی تصویری برای یک مسافرت دلچسب
ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ٦ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سفرنامه ، طنز ، تصویر

این روزها کمی دچار وبلاگ‌زدگی شده‌ام و کمی هم درگیر کار! دستم به نوشتن نمی‌رود.

یکی دو هفته پیش یکی از موسسات می‌خواست ویژه‌نامه‌ای را برای تعطیلات تابستانی‌اش منتشر کند؛ از من خواست تا یک صفحه طنز داشته باشم تا نشریه‌شان بدون چرت و پرت نمانده باشد. با تمام بی‌حوصله‌گی‌ام فتوکاتوری که در زیر می‌آید را نوشتم. این هم تقدیم شما!


قبل از حرکت از قفل کردن درب‌ها مطمئن شوید. البته جنبه داشته باشید. منظورم آیفون نبود.


هر آنچه فکر می کنید ممکن است حتی برای یک بار هم نیاز شود را بردارید. مواظب باشید چیزی را از قلم نیانداخته باشید.


البته اگر لوازمتان زیاد نیست، توصیه‌ می‌شود از وسایل حمل و نقل عمومی استفاده کنید.


اگر بلیط گیرتان نیامد هر جور شده یک وسیله‌ی نقلیه شخصی تهیه کنید. حتی اگر به جای صندلی، بلوک آجری داشته باشد.


و توصیه اکید اینکه حتی المقدور از سوار کردن سرنشین اضافه خودداری کنید که بدجور پلیس‌ها در کمین‌اند.


استفاده از آژانس های مسافرتی هم در این مواقع خوب جواب می دهد.


بعد از رسیدن به محل مورد نظر حتما وسیله تان را خوب قفل و بند کنید تا از شر دزدهای نابکار در امان باشد.


پس از آن با خیال راحت سراغ چادر زدن و استراحت بروید.


البته اگر چادر زدن ممنوع بود قانون را رعایت کنید و در جای دیگری سکنی گزینید.


برای داشتن یک مسافرت دلچسب طوری برنامه ریزی کنید که بتوانید به فروشگاه های زنجیره ای یا سیتی سنترهای آن شهر نیز سری بزنید.


اگر هم  قرار است به منزل اقوام برید حتما ادرس دقیق را بپرسید تا دچار مشکل نشوید.


اگر زنگ زدید و کسی در را باز نکرد نا امید نشوید. همیشه راه هایی برای ورود به خانه پیدا می‌شود.


از خوردن چای هم غافل نشوید و همیشه یادتان باشد که شما یک ایرانی خلاق هستید.


و در آخر کمی زودتر برای برگشت به شهرتان حرکت کنید تا با آرامش و سلامت به مقصد برسید.


 
خاطرات دیدنی من و مالزی (آفاموسا)
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱٩ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مالزی ، تصویر ، آفاموسا ، سفرنامه

انگار هدیه‌ی خداست که هر سال نزدیک تولدم که می‌شه خیلی تصادفی یه سفر خارج از کشور نصیبم بشه. پارسال که سوریه و لبنان و امسال هم مالزی. (البته دوستانی که می‌خوان هدیه بخرند هنوز تا آخرین فرصت 6 روز دیگر باقی است. تولدم 25 آذره دیگه) مالزی کشور خیلی قشنگیه. البته نه خیلی! شاید هم نه، خیلی. به هر حال برای من که کشور خیلی با فرهنگ و زیبایی به چشم اومد. سعی می‌کنم از امشب یه سری گزارش تصویری از این کشور زیبا براتون بذارم با کمی شرح طنز. اولین تصاویر رو اختصاص می‌دم به منطقه توریستی آفاموسا.


آفاموسا یک اقامتگاه تفریحی با 520 هکتار وسعت است که جایزه ویژه نخست‌وزیری را از هیئت توریسم مالزی دریافت کرده است. این مجموعه توریستی دارای جذابیت‌های تفریحی و دیدنی بسیاری است که جهانگردان بسیاری را به سوی خود جذب می‌کند.


بقیه اطلاعات در مورد مالزی و کوالالامپور و آفاموسا رو تشریف ببرید از اینترنت سرچ کنید. من حوصله ندارم واستون تعریف کنم. حالا شایدم تو پستای بعدیم یه چیزایی نوشتم.


به نظر من حتما روی تصاویر کلیک کنید تا سایز اصلی عکس‌ها رو با جزئیات کامل ببینید. وگرنه از دستتون رفته. از ما گفتن بود.


یکی از برنامه‌های جالبی که در «آفاموسا» اجرا می‌شد، شوی فیل‌ها بود. در یکی از قسمت‌های این نمایش، فیل‌ها با هم مسابقه فوتبال می‌دادند. البته همون طور که در تصویر مشاهده می‌کنید انگار خیلی هم بازی رو جدی گرفته بودند. در این تصویر دروازه‌بان به شدت از داور شکایت داشت و معتقد بود که فیل مهاجم با دست توپ رو وارد دروازه کرده. به همین دلیل هم نزدیک بود تا سوارش رو به نشانه‌ی اعتراض پرت کنه پائین. البته همون طور که در تصویر مشاهده می‌فرمایید به نظر می‌رسه حق با دروازه بان باشه و فیل مهاجم توپ رو با دست وارد دروازه کرده باشه.


‌یکی دیگه از برنامه‌های شوی فیل‌ها این بود که دو تا فیل خرطومشون رو به هم گره می‌زدند و بعد یکی از حضار روی خرطوم می‌نشست و با جناب فیلین (یعنی دو فیل) یه دوری می‌زدند. هرچی فکر کردم نفهمیدم این کارو می کنند که خانمه لذت ببره یا فیل‌ها؟!


خداوکیلی این دانشجویان رشته‌ی نقاشی دانشگاه ما نقاشی می‌کشند، این فیل هم نقاشی می‌کشه. به جان خودم تمامش رو خودِ خود این فیله کشید. اون وقت این دانشجوهای نقاشی تو دانشگاه ما  یک ساعت تمام وقت می‌ذارند بعد کلی رنگ  روی بوم می‌ریزند و با قلمو هم می‌زنند. تازه کاش کار به همین‌جا ختم می‌شد. بعد هم دور هم می‌ایستند و یک‌ساعت تفسیر می‌کنند که مثلا این قرمزه که با سیاهه قاطی شده استعاره از یک کوه هست که تو کسوف واقع شده و ببری سیاه ازش داره میاد بیرون. مدیونتون باشم اگه من هیچی از اینایی که می‌گن به چشمم بیاد.


این سنجابه هم حکایتش خیلی عبرت آموزه. بنده خدا شوهرش، چند ماه پیش عاشق یه سنجاب دیگه‌ای می‌شه و این رو می‌ذاره با 7 تا بچه‌ی قد و نیم‌قد. این خانم سنجابه هم صبح تا شب برای درآوردن یه لقمه نون حلال سر کار می‌ره. اینا رو که برام تعریف می‌کرد من اشک تو چشمام جمع شده بود و خب مجبور شدم یکی از لباس‌هاش رو بخرم. ولی خب باز خوبه این سنجابه کلاس خودشو رعایت می‌کرد. تو ایران که هر کی از زنش طلاق بگیره سریع به شغل شریف لُنگ فروشی رو میاره.


خوشگله، نه؟ ایشاالله قسمت شما هم بشه.


اینم همون ایضاً نوت بالایی. خب خوشگله دیگه.


جزیره‌ی میمون‌ها. صحنه‌ای از طبیعت بکر و آزادی حیوانات در این جزیره. البته یقینا  منظورم از آزادی حیوانات اون سمت راستیه‌ست وگرنه سمت چپی که خودمم.  قصه‌ی این عکس هم از این قراره که اون اومد جلو خودشو معرفی کرد  و دست داد. خب منم دست دادم و خودم رو معرفی کردم. اتفاقا وقتی فهمید وبلاگ‌نویس هستم خیلی به شما سلام رسوند. فکر کنم خیلی‌هاتون رو می‌شناخت. حالا اینکه از کجا رو دیگه نمی‌دونم.


مراسم جشن سرخ‌پوستی در آفاموسا. این سرخ‌پوستا هم اعصاب معصاب‌شون کاملا تعطیل بود. خب اگه پول می‌خوای بگو تقدیم کنیم دیگه این قرتی‌بازیا چیه. ولی کلا آدمای مهربون و خوش اخلاقی بودن. فکر کنم این کارشون هم به خاطر این بود که غذاهای تند زیاد می‌خورند. چون می‌دونید که مالزیایی‌ها غذاهای تند و در عین حال شیرین می‌خورند.


اینم فکر کنم پیام بازرگانی بود. ربطش رو به مراسم جشن سرخ‌پوستی  رو نفهمیدم. ولی خب خیلی مورد تشویق حضار قرار گرفت.



می‌گن لعنت بر آن دهانی که بی موقع باز شود. داشتم از بغلش رد می‌شدم یهو به شوخی گفتم چطوری «کروبی؟». آقا اینم بهش برخورد و تا می‌تونستیم زدیم همدیگه رو لت و پار کردیم. ولی خب شکر خدا بعدش دیگه دوست شدیم و اینا.


 این عروسک اوسکوله  هست که تو شبکه تهران همش‌ می‌خونه: «آهویی دارم خوشگله، فرار کرده ز دستم» باید بیاد اینجا آهوش رو برداره بره. البته اگه من بودم اینکارو نمی‌کردم چون داشت با نامزدش یه زندگی شاد و قشنگی رو می‌گذروند. اون سمت راستیه نامزدشه. بهش می‌گفت هوشنگ سبیل. فکر کنم قاچاقچی بود.


دوست دختر! استغفرالله.


نیک آهنگ کوثر!


به جون خودم این آقا شیره با زنش دعواش شده بود و خانمش با مشت زده بود تو چشمش (برای دیدن عمق فاجعه بر روی تصویر کلیک کنید). قشنگ به فاصله دو سه متر کنار هم خوابیده بودند و پشتشون به هم بود. زنه غر می‌زد که آخه به تو هم می‌گن سلطان جنگل؟ تو سلطان یه طویله هم نیستی. بعد دیگه دعوا بالا گرفت و اینا. البته‌ می‌دونید که شیر تنها حیوانیه که جنس ماده می‌ره برای شکار و جنس نر از بچه‌ها نگهداری می‌کنه.



گروه سرود بع‌بعی‌ها. گاگولای گوسفند، فکر می‌کردن داداششونم که اینقدر بهم نزدیک شده بودن. بعد که بهشون می‌گی گوسفند بهشون برمی‌خوره تازه. خب گوسفندید دیگه.


بازم مدرسه‌ام دیر شد!


من و «ملوسک». اون خانمی که تصویرش رو در پشت سر من ملاحظه می‌کنید هم کاملا مونتاژیه؛ اونم به چند دلیل. 1-انگشتری تو دست من نیست. 2- «ملوسک» زنگوله به گردن نداره. 3- من یزدی‌ هستم و ملوسک هم کوالالامپوریه. مگه می‌شه من یزدی باشم و ملوسک کوالالامپوری باشه ولی یه خانم چینی بیاد پشت سرم؟ پس حتما تقلب شده. گوسفندا بریزید تو چمنزارها و مترسک‌ها رو آتش بزنید.