از بلاگ تا کربلا
 
خاطره‌ی اول- تشییع جنازه‌های به یادماندنی در بقیع
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱٤ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مدینه ، بقیع ، شهادت حضرت زهرا ، خاطره عمره

این یادداشت را در روز شهادت حضرت زهرا (س) و هنگامی که در مدینه بودم نوشته‌ام اما تمایلی به انتشارش نداشتم. امروز دوست عزیزی امر کرد تا خاطراتم از سفر عمره را بنویسم. اطاعت امر کرده و اولینش را تقدیم می‌کنم:

فکر می‌کنم کارهایی که من در این سفر کرده‌‌ام نه تنها با هیچ عقل سلیمی هماهنگ نباشد بلکه به عنوان اولین و آخرین نفری باشم که چنین غلط‌هایی کرده‌ام. خصوصا بردن دوربین هندی‌کم در بقیع و فیلم و عکس گرفتن از تشییع جنازه و قبر و حتا خود مرده دیگر نوبر است. اگر این‌ روزها به مدینه مشرف شدید و دیدید اذیتتان می‌کنند بدانید از کارهای من آب می‌خورد.

ایام شهادت حضرت زهراست و سخت‌گیری وهابی‌ها بیشتر از قبل شده است؛ اجازه هیچ تجمعی از شیعیان را نمی‌دهند. حتا اگر جمعی آرام جایی نشسته باشند را متفرق می‌کنند. فیلمی که از گیر دادن وهابی‌ها گرفته‌ام!

با این تفاسیر پوشیدن لباس سیاه باعث حساسیت شدیدتر و بهانه‌جویی آنها می‌شود. حتی شنیده‌ام که شب گذشته پس از نماز مغرب و عشا یک شیعه که لباس سیاه به تن داشته را مورد ضرب و شتم شدید قرار‌داده‌اند؛ البته این را فقط شنیده‌ام.

برای حل این مشکل دشداشه‌ی سیاه رنگی خریده‌ام(+ و +)؛ هم خودم را سر تا پا عزادار کرده‌ام و هم این لباس برای عرب‌ها کاملا عادی است. حتی چندتا از آنها هم مرا با عرب اشتباه گرفته و می‌آیند با من عربی صحبت می‌کنند که در ادامه خاطره‌اش را بازگو می‌کنم.

خلاصه اینکه اگر مثل من کنترل کردنتان سخت است و از طرفی هم می‌خواهید آتش بسوزانید تقیه را از لباس‌تان آغاز کنید.

راستی اگر فردا روزی دیدید که من با کاروانم به ایران باز نگشته‌ام، شک نکنید که برادران وهابی من را استخدام کرده‌اند.

حالا قضیه چیست؟ الان خدمتتان عرض می‌کنم. عرب‌ها مرده‌هایشان را بعد از نماز (ظهر، عصر، مغرب و عشاء) تشییع می‌کنند. به سرعت و بدون برگزاری هیچ مراسم خاصی. تقریبا حالت دویدن دارند.


چند روز پیش بعد از نماز ظهر در حال خروج از مسجد‌النبی بودم که دیدم عده‌ای از برادران وهابی تابوت به دست در حال تشییع جنازه‌ هستند -جنازه هم که ماشاالله جنازه نبود، انگار خرس روی تابوت گذاشته بودند.- سرعتشان هم بسیار بالا بود و تقریبا می‌دویدند. تشییع و تدفین جنازه‌ی عرب‌ها در سکوت مطلق برگزار می‌شود. نه لااله الا الله می‌گویند، نه دعا و صلوات و نه هیچ حرف و حدیثی. من بی‌خبر از همه جا فکر کردم وزیر شعارشان نیامده، احساس مسئولیت کرده و زیر تابوت را گرفتم و شروع به گفتن «به عزت و شرف لااله الا الله» کردم تا بقیه هم جواب بدهند؛ وقتی پی به نگاه‌های محبت‌آمیز اعراب بردم، ساکت شدم و خودم را به کوچه‌ی علی‌چپ زدم که مثلا داشتم زیر لب!! ذکر می‌گفتم.

جنازه را به طرف بقیع بردند و من هم تابوت به دست وارد بقیع شدم. دم در ده‌-دوازده ایرانی‌ که می‌خواستند به این صورت وارد شوند، شناسایی شده و از ورودشان جلوگیری شد. دفعه‌ی اولی بود که وارد بقیع می‌شدم و حتا نمی‌دانستم قبور ائمه کجاست. جنازه را برای تدفین به دورترین نقطه‌ی قبرستان برده و من هم مجبور شدم همراهشان بروم. همین که وارد قبرستان شده بودم و کسی کاری به کارم نداشت، بسیار برایم ارزشمند بود. حتما می‌دانید که قبرستان بقیع فقط چند ساعت در روز، آن هم برای آقایان و با محدودیت بسیار شدید باز است. ولی چقدر فضا مظلومانه و حزن انگیز بود. فیلمی از تشییع جنازه به سمت بقیع

گوشه‌ای می‌ایستم و تشییع جنازه را تماشا می‌کنم که عربی درشت هیکل به سراغم می‌آید؛ برای دیدن صورتش مجبورم سرم را 45 درجه به سمت بالا بچرخانم. هیکل که هیکل نیست، انگار مردک در ده- دوازده سال اخیر هر چه خورده پس نداده. کمی مضطرب می‌شوم. می‌گویم السلام علیکم و رحمه الله و برکاته. جواب سلامم را می‌دهد و شروع می‌کند به عربی حرف زدن و کتابچه‌ای در اختیارم می‌گذارد. هنوز متوجه نشده که ایرانی هستم. کتاب را از دستش می‌گیرم و تورق می‌کنم. سکوت می‌کند تا نظرم را راجع به گفته‌هایش بداند، این را از مکثی که بین صحبت‌هایش می‌کند می‌فهمم؛ می‌گویم «احسنت احسنت!» خدا خدا می‌کنم که در مورد مزایای کتابچه و محاسن مذهب اهل سنت حرف زده باشد که در غیر این صورت بدبخت می‌شوم.  مثلا فرض بفرمایید او صحبت از افزایش گرایش سنی‌ها به مذهب تشیع کرده باشد و من احسنت بگویم! انگار حدس اولم درست بوده چون شروع می‌کند به ادامه دادن. متن کتاب احادیثی از عمر و ابوبکر و پیامبر است. همچنان سر تکان می‌دهم تا صحبت‌هایش تمام شود. بعد «شکرا» می‌گویم. لبخند رضایت آمیزی می‌زند و می‌رود.

برای تدفین مرده خبری از گریه و زاری نیست. در عرض نیم‌ساعت مرده را خاک می‌کنند و تو حتا نمی‌فهمی صاحب عزا چه کسی است. فقط هم مردها باید در مراسم شرکت کنند. قبر هم که فکر می‌کنم ارتفاعش سه چهار متر باشد. با نردبان مرده را داخل قبل می‌گذارند. راستی یادم رفت بگویم این‌ها تابوتشان بزرگ است. طرف بزرگ بود ولی دیگر خرس نبود. قالب تابوت طوری ساخته شده که فکر می‌کنید فردی با شکم بزرگ در آن قرار دارد.

فعلا همین حد خاطره را داشته باشید تا در مطالب بعدی بقیه‌اش را تعریف کنم. فقط در همین حد بدانید که دیشب -همزمان با شب شهادت حضرت زهرا- با این حیله تنها ایرانی بودم که وارد بقیع شدم. غربت بقیع در شب‌هایش خیلی نمود دارد. چشم، چشم را نمی‌دید؛ دریغ از یک لامپ یا حتی یک شمع. فیلمی از شب گذشته گرفته‌ام که البته فقط برای پی بردن به مظلومیت بقیع خوب است ببینید.

مدینه‌جان بدت نیایدها ولی عبارت مدینة‌ المنوره کمی برایت نامسماست.