از بلاگ تا کربلا
 
اندر مزايای بستن کمربند ايمنی
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱٤ آذر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی:

سلام .سلام .ای بابا من به چه زبونی بگم. من هستممممممممممم.مگه از دست مدير ميتونه کسی از زير نوشتن   دربره.درسته من يه چند روز نبودم ولی خودمو به آپ کردن رسوندم .فقط شرمندتون شدم که يه مدت هست کم سر ميزنم.فکر نميکردم تو کامنتا با اين حرفا مواجه بشم که مهشيد کجاست و آپش کو و اينا .چون قلم من و حامد زمين تا آسمون با هم فرق ميکنه خيلی هم راحت قابل تشخيصه.البته از ديد ما فرقی نداره  مخاطب کدوم مارو قرار بدی(صد البته که معلومه کی رو  بايدمخاطب قرار بدين)

حالا بگذريم . از موقعی که قانون گذاشتن که بستن کمربند ايمنی تحت هر شرايطی اجباره .اين بابای ما تا ميتونه سر اين موضوع گله و ناله داره . واسه همين منم کم کم حساس شدم .چند روز ي پيشاداشتيم ميرفتيم مهمونی باز اين کمربند نبست . بهشون گفتم مامان و بابا کمربنداتونو ببنديدن .خودم ياد اين تبليغه افتادم .خوب شد تصادف نکرديم وگرنه بد آموزی ميشد که چرا کمربند عقبو نبستين .اون وقت کی ميومد اينجا اين همه مطالب مفيد و آموزنده نثارشماها کنه اونم بدون هيچگونه چشم داشت. چقدر اين مامان من شهروند نمونست تا گفتم ببند سريع بست . گفتم بابا ببند ديگه . گفت حالا ميخوام  پياده شم بنزين بزنمديگه بعد بنزين زدن با کلی آه و ناله بالاخره بست . يه نمه گرد و قلمبست واسه همين سختشه

از اون روز يه کم حساس شدم . برا همين خيلی تو ماشينا به اين موضوع توجه ميکنم . ديروزتو تاکسی نشسته بوديم .من اول نشستم بعد يه خانوم بعد يه آقايی بغلش نشست .جلو هم يه آقا . تا راه افتاد .راننده گفت آقا کمربندتو ببند ديروز ۴ تومن جريمه شدم . حالا ماشينم از اين پيکانای داغون  مگه کمربندش درميومد . خلاصه هی آقاهه از جلو ميکشيد .اين آقايی که  پشت سرش نشسته بود از عقب هل ميداد .خيلی صحنه خنده داری بود .

حالا بعد اينکه اين همه آدم زور زدند و اين آقا کمربند بست .گفت آقای راننده ببخشيد من اين بغل پياده ميشم .حالا راننده رو ميگی .قيافش ديدنی بود .گفت ای بابا آقا ميگفتی نميبستيم .حالا بعد از اونو بگم واستون . يه آقای خيلی مسنی سوار شد .خيلی سخت راه ميرفت . بعد اينکه با زور و زحمت سوار شد . هی اين راننده اومد بگه خجالت کشيد .ديگه آخر سر گفت حاج آقا بزارين من کمربندتونو ببندم .دوباره اين آقاهه از اين ور هول ميداد راننده ميکشيد . با اين تفاوت که اين بار قلابش رفته بود اون زير و  پيدا نميشد. ديگه به هزار زور بستن . اين آقاهه که مسن بود دوتا دستاش  پشت کمربند مونده بود دست به سينه نشسته بود . راننده بهش ميگفت حاج آقا دستتونو ميتونين در بيارين . ای بابا هر چی ميگفت اين نميگرفت آخر بيخيال شد . اين خانومم که نشسته بود بغل من ،انقدر خنديد موقع  پياده شدن   ،   قرمزشده بود .

حالا اينو داشته باشين . يه مسير ديگه رو که سوار شدم (چه قدر مسير دور بودا)

يه رانندهی جوان داشت .يه دختر جوونم نشست جلو .بهش گفت کمربندتو ببند .تا اومد ببنده خودش گرفت و بست .حالا اينو بگذريم که تو چه شرايطی بست .

از دست  بابا که اگه کمربند ميبست فکر من تا اينجاها نميرفت .اين دختر رو که ديدم يه هو فکرم به اين رفت که با کمربند چه قدر راحت ميشه دخترا رو بدزدند.نخند جدی ميگم . تا با اين تاکسی های داغون طرف بياد کمربندشو باز کنه ....

حالا اينم يه مورد يه مورد م اينکه فرض کن از خريد ميای با اون همه وسيله بخوای کمربند ببندی

حالا اين همه قصهی کمربند کرد شبستری گفتم نتيجه بگيريم .

نتيجه:  حتی الامکان از وسايل نقليه ی عمومی استفاده کنين

اگه مجبور شدين تاکسی سوار شين  صندلی جلو نشينين

اگه مجبور شدين صندلی جلو بشينين  سمند سوار شين .

تبصره:مواظب باشين ندزدنتون