از بلاگ تا کربلا
 
رفع حاجت
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۳ آبان ۱۳۸٤  کلمات کلیدی:

سلام .

عزاداری هاتون قبول  درگاه حق .چند ساله وقتی اين موقع ها ميشه دست و دلم به هيچ کاری نميره .حتی نوشتن .انگار تو اين روزا بيشتر ميفهمم  که چه قدر به مولا وابستم .چه قدر بهش محتاجم و چه قدر سخته از مولا گفتن و شنيدن و نوشتن .

يادمون باشه تو اين شب ها همديگرو فراموش نکنيم .بياين تو اين يه شبی که مونده اگه توفيق خوندن دعای جوشن کبيرو  داشتيم هر بندشو برا يکی از دوستای وبلاگ نويسمون بخونيم .تا يادمون نره که خدا چه قدر بهمون لطف داره و چه قدر دوستای خوب داريم .

وقتی آدم خيلی گرفتار ميشه ،وقتی به هر دری ميزنه و جوابی نميشنوه ،تازه يادش ميافته که يکی اون بابا هست .حالا هرچی بيشتر گرفتار باشی بيشتر  به ياد اونی .يه گرفتاری های خاص .مثل مريضی نزديکا ،قبولی تو کنکور،و هزارتا مشکلات ديگه که خودتونم بهتر ميدونين .

تو اين موقع ها تولد هر معصوم يا شهادتشون دامنشونو ميگيری .هرکی هر نماز و نذری بهت ميگه انجام ميدی .حتی خيلی موقع ها يه سری اعتقاداتو رعايت ميکنی که قبلا نميکردی .اينارو انقدر ادامه ميدی تا مشکلت حل ميشه .بعد دوباره به زندگی عاديت برميگردی .

دقت کردی وقتی مشکل خاص داری چه قدر به خدا نزديک ميشی .يه موقع هايی کاملا وجودشو حس ميکنی .ولی بعدش همون آدم معمولی ميشی و با اعتقادای معمولی .

اگه اين مشکلات خاص نبودن .ما چه جوری به خدا نزديک ميشديم؟؟

هيچ وقت به خاطر لحظه هايی که هر چی فکر کردی ديدی حاجت خاص نداری خدا رو خالصانه  شکر کردی؟