از بلاگ تا کربلا
 
يه مطلب کاملا غير سياسی!
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢۳ مهر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی:

سلام عرض شد .طاعاتتون قبول .مرسی برا مادر دوستمون دعا  کردين .بهحمدالله خوبند .ممنون .والا فقط ميخوام تو اين پست داستان تعريف کنم يه موقع فکر نکنين منظور ديگه ای دارما

يه قصابی بود که خيلی هم وضعش خوب بود .يه روز وقتی داشت گوشت هارو درست  ميکرد تا بده دست مشتری از بد روزگار يه تکه استخوان کوچک پريد و رفت تو چشمش .

رفت پيش دکتر و گفت که  اينجوری شده .دکتر پرسيد چی کاره ای گفت قصابم .گفت کجا؟بهش آدرس داد .بعد  دکتر  يه مقدار دارو ميزنه رو چشمشو ميگه برو فردا بيا .

فردا که ميره يه مقدار گوشت ميبره واسه دکتره .دکترم که از خدا خواسته ميبينه داره به نفعش ميشه .هر روز رو چشم قصاب دارو ميزنه و ميگه برو فردا بيا .اين دارو زدن ها و گوشت گرفتنا ادامه پيدا ميکنه .تا اين که يه روز دکتر تو مطبش نبوده .

قصاب مياد و به دستيار دکتر ميگه اينجوری شده و دکتر خيلی به من محبت داره و هر روز که ميام پانسمانمو عوض ميکنه .دستيار هم که از همه جا بی خبر  ميگه اااا اين که چيزی نيست .با يه پنس استخوان رو در مياره و ميگه برو تموم شد .دکتر فردا ميبينه قصاب نيومد جويا ميشه از دستيارش .دستيار ميگه آره طفلکی ديروز اومد .من هم استخوان رو درآوردم .طفلک فکر نميکرد انقدر راحت خوب شه.در اين لحظه بود که دکتر از شدت عصبانيت هرچی الفاظ لطيف داشت نثار دستيار کرد که چی تو گوشت آوردنو قطع کردی !!!!!!!!

حالا يه قرينه سازی کن با اوضای الان .اگه يه پايين دستی هم بخواد کاری کنه .......