از بلاگ تا کربلا
 
تنها منجی ايران اسلامي
ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ روز ٢٧ مهر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

خوب الحمدلله اين جناب اهورا خان ما هم به سلامتی هواپيماشون پنچر شد و نتونستن به ايران برسن . که اميدواريم سريعا با مراجعه به يک آپاراتی متخصص و دانا که البته از ضد انقلاب هم باشه بتونن هم پنچری خودشون و هم هواپيماشون را بگيرن .

تو فکر بودم که چه مطلب جديدی را برای وبلاگم بنويسم . گفتم هيچی بهتر از حاشيه نيست . از اين رو تصميم گرفتم که تلفن هايی که برای جناب اهورا  می شده را براتون بنويسم . بدون هيچ گونه دخالتی در آن . البته اين تلفن ها برای قبل از ۱۰ مهر ( روز موعود برای ورود اهورا ) می باشد .

ضمنا ماه مبارک رمضان را هم تبريک می گم و اميدوارم طاعات و عباداتون قبول حضرت حق باشه .

پاسخ تلفنی به هموطنان عزیز

) مرد، از خارج. من رو ببخشید یک کمی اکسایتد شدم، هموطنان ما باید بدونن که فقط امروز فرصت هست، فردایی دیگه نیست... آقای هخا! شما هم یه وقت سستی نکنید، امید مردم به شماست... شما رهبری را به عهده گرفتید، رهبر مال خودش نیست، مال امتش است.

2) یک پیرمرد از کسانی که همیشه زنگ می زنند از خارج تلفن می زند و شعری را در مورد اینکه مردم باید بپاخیزند و نسل دشمن را از جا بکنند می خواند. شعر پر از خون و خونریزی است.

3) یک مرد: چند سووال داشتم، اول اینکه آقای شهرام همایون در برنامه اش گفته که یک ایرانی به سیا گفته به من ده میلیون بدهید من در دو ماه کودتا می کنم، آن شخص شما هستید؟
سووال دوم اینکه می خواستم بگم قدرت آقای داور(تهیه کننده برنامه هخا) از شما بیشتره، چون اگر شما این تلویزیون را نداشته باشید هیچ قدرتی ندارید...
ضمنا من احساس می کنم شما دروغگو هستید، سووال بعدی ام اینکه....( اهورا تلفن را قطع می کند و می گوید: به بقیه ادامه ندهید تا من جواب بدهم.... شما با این حرفها نمی توانید بین من و آقای داور دعوا راه بیندازید و امیدوارم شما خیلی زود به راه راست هدایت شوید.)

4) خواهر مجاهد از خارج: آقای هخا شما نرسیده به ایران هم پیروزید. همه ما فهمیدیم که دلسوز و روشنفکر جامعه ما کیه. شما موفق هستید. احتیاجی نیست که پاتون رو ایران بگذارید. آقایون در این مدت نشون دادند که جز پشت سر گویی کار دیگری بلد نیستند، بنابراین مملکت باید به دست زنان اداره بشه... ضمنا می خواستم بگم چهل سال پیش زندانی ها روی کاغذ می نوشتن هخا یار شما باشد، هخا یعنی همت خدای ایران، بنا براین همت خدای ایران یار شما باشد.( استاد اهورا به نظر می رسد که معنی هخا را فهمیده است، یادداشت می کند و از این به بعد چند بار این که هخا یعنی همت خدای ایران را تکرار می کند.) اهورا: خیلی ممنون دخترم. خواهر مجاهد: من 58 سال دارم، اهورا: پس خیلی ممنون خواهرم، واقعا خواهر شما عجب صدای هخایی دارید. خواهر مجاهد: من صدای ایرانی دارم... شما به یاد 120 هزار مجاهدی باشید که رفتند... به سرتاسر مردم دنیا بگید یک دقیقه برای ایران دعا کنند.

5) مرد از ایران: اینجا هوا آفتابی است، ولی ما تصویر شما را نداریم.
هورا: آیا صدای ما را دارید؟
توضیح: وقتی کسی خیلی هخامنشی شد حواسش پرت می شود که اگر تلفن کننده صدای او را ندارد پس چگونه با او حرف می زند.
اهورا ادامه می دهد: چرا شما با چند نفر از محله تون و پاسدار محله تون نمی رید صدا و سیما رو نمی گیرید که صدا و تصویر ما رو هم رله کنید که مشکل نداشته باشیم؟

6) مرد از تهران: یک خبر خوب براتون دارم. در تهران از امروز مردم با خنده به هم نگاه می کنند( هنوز صبح شروع نشده است)

7) مرد: من یک سووال دارم و یک کامنت: شما گفتید که دولت ایران چون حاضر نیست پولی را که باید بپردازد بدهد تعدادی از اسرای ایرانی در عراق هستند. با توجه به اینکه سازمان ملل در جنگ عراق و ایران عراق را محکوم کرد این پول به چه مبلغ و به کجا و بابت چی باید پرداخته شود؟ و می خواستم در مورد اینکه گفتید یا آمریکا بمب اتمی به ایران می زند یا ... من شما را نمی بخشم اگر....( اهورا تلفن را قطع می کند)

8) مرد از آمریکا: من همون نظامی هستم که از تگزاس برای کنفرانس مطبوعاتی شما آمده بودم، بعد از برنامه با من تماس بگیرید.

9) مرد قبلی: من می خواستم در مورد اسرای ایرانی در عراق بپرسم...( اهورا تلفن را قطع می کند و با عصبانیت می گوید: ما این همه حرف زدیم. در مورد نفت گفتیم که دولت باید از خارج سی تا پنجاه لیتر بنزین وارد کند، از کارهایی که برای مردم ایران در این روزها انجام شده گفتیم... شما دارید از کی پشتیبانی می کنید. از اون خاتمی؟)

10) زن میانسال با لهجه از اروپا: من از اروپا زنگ می زنم، می خوام بگم اونهایی که نگران بمب اتمی هستند به اونها بگید مواظب زن ها و دخترها باشند که در خیابان ها هستند. این ها بی غیرت هستند. بی غیرت ها! می دونید اگر رآکتور منفجر بشه یعنی چی؟ احمق ها خجالت بکشید. بی غیرت ها! اگر منفجر بشه همه سرطانی می شن. ببخشید این حرفها رو زدم.( زن تلفن را قطع می کند)
اهورا: ملاهان زن و بچه هاشون رو فرستادند خارج و قبل از انفجار هم خودشون می رن.

11) یک پیرمرد مبارز و شاعر از خارج: من جایی هستم که تلویزیون ندارم، فهمیدم شما هستید زنگ زدم شعر زیبایی براتون بخونم.
..... ما بار دگر بر سر ضحاک بتازیم
این بار چو خورشید سر خاک بتازیم.

12) مرد جوان: خیلی باحالی، دمت گرم، خیلی باهات حال می کنم.

13) پسر هجده ساله از سن دیه گو با لهجه غلیظ: شما می خوای برای ایران اگزاکتلی چی کار کنی؟
اهورا: من می خوام برم ایران اونجا یه جایی هست به اسم پاسارگاد، می خوام برم مشعل اونجا رو روشن کنم. بعد برم یه مدرسه هخا درست کنم.... بعد وقتی همه ایرانی ها هخامنش شدند باید به همه دنیا یاد بدن. وقتی هخامنش شدیم دیگه نه مرز را قبول داریم و نه جنگ می کنیم.

12) زن مسن با لهجه غلیظ روستایی از کانادا: می خواستم به این بچه که با شما تلفنی حرف می زد بگم که شما دارید می رید ایران که اون دختربچه پنج ساله که باید مقنعه سرش کنه نجات بدید... ما تا پونزده سال بعد از انقلاب ایران بودیم، هیچ شبی برق نداشتیم بچه ها باید زیر نور شمع مشق می نوشتن... ما دیگه از مرگ نمی ترسیم، من سالهاست دارم در کانادا زندگی می کنم و خیلی دلسرد بودم ولی از وقتی شما برنامه دارید خیلی امیدوار شدم.

13) یک پیرمرد با لهجه غلیظ روستایی شبیه کرمانی از خارج ابتدا یک مناجات می خواند و در آن مقداری فحش به خدا می دهد و سپس از خداوند می خواهد که پشت و پناه اهورا باشد. بعد خبری در مورد انرژی اتمی می دهد.

14) مرد از آمریکا یا اروپا: شما گفتید تا هفته دیگه همه می ریم ایران، ولی من رفتم توی سایت نتونستم اپلیکیشن پرکنم.... انشاءالله به امید حق به امید پروردگار.... می خواست در مورد رهبری و آینده هم یه اینفورمیشن بدید.

15) نظر شما در مورد تاجران بین المللی مواد مخدر چی است؟

16) خواهر مجاهد از خارج: فقط دوست داشتم با شما صحبت کنم و از شما به خاطر این همه فداکاری که می کنید تشکر کنم... پیشنهاد می کنم عکس هایی از کسانی که در زندان های این رژیم دجال هستند و شکنجه شدند از تلویزیون نشون بدید که مردم باور کنند.


یک مرد: تلفن می زند و سرود ای ایران را از اول تا آخر می خواند. استاد یزدی زیرلب سرود را با او می خواند.

یک مرد: شماره پرواز شما چنده و کی وارد ایران می شید؟( اهورا: روز آدینه وارد ایران می شوم. روز 28 سپتامبر به پاریس می روم و در آنجا کنفرانس دارم. بین 29 سپتامبر و اول اکتبر در دو جا نشست دارم و بعد به ایران می روم.) شماره پرواز چند است؟( اهورا: پرواز ما شماره ای نیست.( اهورا تلفن را قطع می کند.)

کامبیز از برلین: آرزو می کنم زندانیان زودتر آزاد بشوند چون من نابینا هستم... من به صدای شما خیلی علاقمند هستم... شما خیلی آدم خوبی هستید... همه ما ایرانی هستیم و همه ما هخامنش هستیم.

یک زن از آمریکا: من از آقای داور و آقای کریمی و خانم هاله تشکر می کنم. آقای کریمی از شما پشتیبانی کردند و اعلام کردند خامنه ای در شورایی که خودش تشکیل داده قرار است اعلام کنند که در روز دهم مهر زلزله در تهران می آید و به این بهانه مردم از تهران بیرون بروند و برای این کار قرار است چند انفجار زیرزمینی هم بکنند که مردم از زلزله بترسند... ولی ای مردم! زلزله ای در کار نیست. از شهر بیرون نروید و روز ده مهر ایران را نجات دهید.

یک مرد از تهران: .... آقا من هیجانزده شدم... ما منتظر شما هستیم... شما فقط دستور بده که ما چی کار کنیم...

یک نوجوان روی موبایل اهورا زنگ می زند: ... من سیزده ساله هستم از تهران... من و دوستانم می خواستیم بگیم که سیزده ساله ها هم پشتیبان شما هستند. شما بگید که ما سیزده ساله ها چطوری از خونه مون بیاییم بیرون؟...

یک مرد از ایران: تعظیم عرض می کنم... آقا می گن اخیرا هیچ ابلهی در ایران پیدا نمی شه، چون همه شون اومدن آمریکا...( اهورا تلفن را قطع می کند.)

یک مرد: آقا! شما چهره های تکان دهنده ایران هستید... و خوشحالیم که شما افشاگری می کنید...

یک افغانی از ایران: من از شنوندگان شما از ایران هستم( در همین موقع موبایل اهورا با بوق سرود ای ایران زنگ می زند و اهورا یواشکی به موبایل می گوید که گوشی دستش باشد، مرد افغانی در حال حرف زدن است)... با افغانی ها در ایران مثل حیوان برخورد می شود... می خواستم ببینم وقتی شما آمدید سیاست شما برای افغانی ها چیست؟

هخا هفت از ایران( روی موبایل اهورا زنگ می زند): من هخا هفت هستم. چند روز قبل همانطور که همه می دانید خط تلفن من ردیابی شده بود و من دستگیر شدم و 72 ساعت در بازداشتگاه بودم. در حال انتقال به یک زندان دیگر ماموران به من گفتند که ما با شما هستیم و مرا آزاد کردند... و الآن من مخفی هستم و به شهرستان آمدم... می خواهم اخباری بدهم... هتل ها اکثرا رزرو شده از 7 مهر تا 12 مهر. پروازها در 10 مهر اصلا وجود ندارد.... سخت گیری ها در ایران کمتر شده و ماموران دیگر کاری به مردم ندارند....( اهورا از شهامت هخا هفت تشکر می کند و اعلام می کند که تا به حال 48 هخا در ایران مشخص شده اند.)

یک زن از آمریکا: خیلی وقته من نمی تونم با شما تماس بگیرم... من می خواستم ببینم که وضع مجاهدین که خلع سلاح شدند چی می شه؟ اون ها هم می تونن بیان ایران؟ ممکنه نتونن. ولی بگین که وضع اونها چی می شه؟( اهورا: این سووال مهمی هست و من خواهم گفت که وضع دوستان مجاهد ما چی خواهد شد.)

آقای جمشید از روزنامه نگاران مقیم خارج: من دوست دارم کاری برای هموطنانم انجام بدم. من یک شعری سرودم که می خوانم....( بخش هایی از شعر شنیده می شود)
... ( در پایان شعر) خدایا از تو بیزارم، از تو بیزارم، دگر نامت نمی آرم....
( اهورا: حتما منظورتان از خدا همان خد آ به معنی خود آفریده است؟) آقا جمشید: بله حتما، منظورم همان خدای آخوندهاست.( اهورا: با شنیدن این شعر خیلی احساسات زیادی به من دست داده، در همین موقع موبایل اهورا با آهنگ ای ایران زنگ می زند، اهورا در حال حرف زدن به موبایل می گوید: آی ام آن ایر) جمشید: مردم ما بدانند که وقت برخاستن است....

تلفن یک مرد: من سروده ای دارم که می خوانم
کاوه آهنگری همچون اهورا آمده
بار دیگر شاید از این رهگذر غوغا کنیم

زن از خارج: یک مقدار از حسادتی که نسبت به شما وجود دارد بخاطر خوش تیپی شماست... البته من معتقدم شما این ضیاء را هم با هواپیمای خودتان بیاورید که کمتر حسادت کند.

مرد از ایران: آقای دکتر! چقدر خوش تیپ شدید. در اینجا شایع شده که دختر ملکه هلند دوست دختر شما بوده است، ما به این موضوع افتخار می کنیم.( اهورا: در مورد مسائل خصوصی افراد کاری نداریم...)

مرد از ایران: آقا من می خواستم بگم در این روزها همه آخوندها زن و بچه هاشون رو دارن می فرستند نورت آمریکا( اهورا: من خودم خبر داشتم، ولی نمی خواستم بگم، حتی گفتند که چند هواپیمای چارتر وارد شده که پر از زن و بچه اینها بوده.) پس شما این خبر رو می دونستید؟( اهورا: بله) ببخشید، خداحافظ

مرد از ایران: لطفا در مورد بوق زدن توضیح بدید.( اهورا: امروز همانطور که گفتیم مردم با این صدا بوق می زدند، بیب بیب بیب، سه بوق یا شش بوق، که سه بوق اون از نظر ما یعنی کردار نیک، گفتار نیک و پندار نیک، می شه بیب بیب بیب، مردم در ساعت پنج تا شش بنا به گفته ما در تهران بوق زدند) اگر کسی پیاده نبود چطور بوق بزنه؟ آیا می تونه از خودش صدایی در بیاره؟ مثلا بادی از خودش خارج کنه؟( اهورا: هر طور که می تونید به اونها بفهمونید)

زن از آمریکا: بر همه واضح و مبرهن است که ابرها زیر آفتاب نمی مونه و بالعکس، آقای دکتر! وی آر پراود آو یو، وی لاو یو سو مچ( اهورا: تنک یو)

مرد از ایران: من می خواستم ببینم وقتی شما با هواپیما وارد کشور می شید ممکنه اونها به هواپیمای شما شلیک کنند، چه فکری کردید؟( اهورا: اولا که در اون زمان آخوندها نخواهند بود، و اگر هم باشند ما با خودمان انواع تولزtools رو داریم، البته من از اونها استفاده نمی کنم، چون هخامنش هستم.)

مرد: قربون شما برم الهی! همه ما عاشق شما هستیم. می خواستم ببینم شاهزاده رضا پهلوی هم در برنامه شما شرکت می کنند؟

زن از آمریکا: هخای وجود ما با شما موافقه، خیلی دوست تون داریم... شما با خودتون دوربین ببرید که ما بتونیم شما رو ببینیم.( اهورا: چرا دوربین ببریم، در اونجا دوربین های فراوانی خواهد بود.)

زن از خارج: مانیتیسم شما خیلی فوق العاده و قشنگ است.

ژیلا دختر آذرمیدخت: خیلی خوشحالم که برگشتی، می خواستم ببینم این دیتی که گذاشتی ترتین هست یا فورتین؟ و می خواستم بگم من به مادر شما می بالم که شما را به دنیا تحویل دادند.

زن از ایران: خوشحالم که صورت نازنین شما رو می بینم و صدای ماه شما و آهنگ زیبای صدای شما رو می شنوم، من که دارم دقیقه شماری می کنم... فقط می خواستم به مردم بگم برای وقتی که میان میدان شهیاد که مراسم برگزار کنند بخاطر پرچم سه رنگ زیبای ایران با خودشون نون و پنیر و سبزی به عنوان آذوقه بیارن، چون مراسم طول می کشه و گرسنه شون می شه.