از بلاگ تا کربلا
 
يه مادر يه فرزند يه دعا
ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

چی بگم

اصلا چی می تونم بگم .

اين ديگه واضح واضحه . يه چشمه . يه کوه . سرت را خم کن به سمت چپ تصوير . يه مادر يه فرزند . يه دعا . يه عبادت . ديگه چی می تونم بگم .

ياد اون شعر سعدی تو دوره ی راهنمايی افتادم . که اون شخص نصفه شب نعره می زد و توی بيابان می دويد . پرسيدن چرا اينجوری می کنی . مگه ديونه شدی . گفت می بينم که همه ی موجودات دارن ذکر خدا را می گن . پس من چطور می تونم آرام باشم .

 خوب به عبادتش توجه کنيد .

اینم يکی ديگه

يه کشور بيگانه . يه استراليا . يه درخت . يه رکوع . رو به قبله . درست رو به کعبه .