از بلاگ تا کربلا
 
سيد مظلوم
ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

هر كاری كردم بتونم اين سيد را بشناسم نشد كه نشد . به قول بر و بچ بابا تو ديگه كی هستی ؟ يه خاطره ی با حال ازش دارم . بريد حال كنيد با اين سيد با حال .فقط تو رو خدا تا تهش بخونيد . نظر هم بديد .

 سيد رفته بود كوهنوردی . آخه خيلی مقيده كه هفته ای دو بار بايد بره كوهنوردی . بابا عجب سيد با حالی . من با اينكه ۲۰ سالمه هر ۶ سال يه بار می رم كوهنوردی . البته كوهنوردی كوهنوردی هم كه نه . راستش وقتی فوتبال بازی می كنيم اگه يهو توپ سوت بشه بالای پشت بوم ، من وظيفه دارم كه برم اون را بيارم . خوب اسم اين را گذاشتم كوهنوردی .حالا بی خيال . ادامه خاطره؛

نزديك قله های كوه رسيده بود كه يهو دو تا جوون خوش تيپ (يه پسر و يه دختر) نظرش را جلب كرد.از اون جوونهای آپ تو ديت بودن ها . از اونايی كه روزی سه بار ماهواره می بينن تا از قافله عقب نمونن . آروم راهش را كج كرد . دختر پسره خيلی ترسيده بودن . خدايا اين ديگه از كجا پيداش شد . نكنه دستور بده كه ما را ببرن كلانتری .اون وقت اگه پدر مادرامون بفهمن كه ديگه تو خونه رامون نمی دن .

سيد به اونا نزديك شد . يه لبخند مليحانه ای زد .از همون لبخندهايی كه من خيلی دوست دارم . بهشون سلام كرد . پسر با صدايی لرزان جواب سلام داد .دختر هم همين طور . البته بعد از اينكه اشهدشون را گفتن. يه مقدار سيد باهاشون حال و احوال و خوش و بش كرد . كم كم اون دو تا جوون هم با سيد خودمونی شدن . سيد اسم اونا را پرسيد و گفت چه نسبتی با هم دارن . وقتی ديدن كه سيد ما از اون سيد بداخلاق ها نيست بدون هيچ ترس و واهمه ای جواب دادن . گفتن ما باهم دوستيم و هيچ نسبت فاميلی هم نداريم .

سيد شروع كرد در مورده ورزش كوهنوردی برای دو جوون صحبت كردن . گفت كه يكی از مفرح ترين و بانشاط ترين ورزش ها همين كوهنورديه . البته نگفت با دوست دختر يا بدون دوست دختر .

بعد از صحبت در مورده خاصيت های ورزش به دو تا جوون گفت : بهتر نيست يه صيغه محرميت بين شما دو عزيز خونده بشه تا راحت تر بتونيد رفت و آمد داشته باشين . اصلا بياين يه كاری بكنيم . دو جوون با تعجب پرسيدن چی كار ؟

سيد همراهش را صدا زد و گفت : توی اين هفته وقت داريم كه خودم خطبه عقد اين دو تا جوون را بخونم . همراهی سيد هم يك روزی را مشخص كرد .

سيد گفت تو اين روز دست پدر مادراتون را می گيرين و مياين پيش من . من خودم براتون خطبه می خونم .

به وضوح ميشد اشك را تو چشمای دو جوون ديد . خيلی شيفته ی سيد شده بودن . ولی سيد راهش را كشيد و رفت . اون دختر و پسر ، نه بهتره بگم عروس و دوماد . اون عروس و دوماد فقط هاج و واج همديگه را نگاه می كردن .يعنی واقعا اين سيد علی خامنه ای بود كه می خواست خطبه ی عقد اونها را بخونه .

همون دو تا جوون با اون وضعيت به خاطر رفتار خوب سيد علی ، الان تبديل به دو جوون محجبه و با حيا شده اند .

خداييش حقشه كه داد بزنم و بگم سيد دوست دارم .