از بلاگ تا کربلا
 
 
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱٦ تیر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی:

سلام بر عروس خانم ها و آقا داماد های گل خودم .

خدمتتون عرض كنم كه بعد از نوشتن چند مطلب سياسی ( كه به شدت از سوی عوامل نفوذی وبلاگ كشكول آباد مورد نقد قرار گرفت ) و چند مطلب طنز ( برای اينكه يه كم حال و هوای وبلاگ عوض بشه ) تصميم گرفتم كه امروز  بشينم مانند سابق مطلب آموزنده بنويسم و شما عزيزان را از علم بی پايان خودم مستفيض كنم . اما يه اتفاقی افتاد كه جان حامد اگه دروغ بگم الهی برم تو چرخ گوشت .

امروز يكی از عزيزان به ما گفتند كه حامد جان ( جان را خودم اضافه كردم ، اون نگفت) بنده فردا كنكور رياضی دارم ، شما كه به حرم حضرت معصومه (س) نزديكی ، يه سری به بی بی بزن و ما را دعا كن كه قبول بشيم .( چون گفت كه اسمش را نبرم منم نمی گم كه مهشيد بود ) . منم گفتم اگه تونستم می رم ولی يه كم سخته . اخه امروز خيلی كار داشتم واسه همين بهت قول نميدم .

از قضا كار من تا ساعت ۱۰:۳۰ شب طول كشيد و منم خسته و كوفته ( چه كلاسی می ذارم ) راهی خونه شدم . البته در بين راه به حضرت معصومه (س) گفتم  اگه حسش بود حتما ميومدم ولی شرمنده ان شاالله يه دفعه ديگه جبران می كنم .

رسيدم خونه . هنوز لباسم را در نياورده بودم كه سركار خانم مامان السلطنه (مدظله) امر فرمودند كه ، سركار خانم آبجی ملكوك كبير (خواهر بزرگ) به حرم شرفياب شدند و طی تماسی كه هم اكنون با واحد مركزی بی بی سی داشتند اعلام كردند كه بايد بری دنبالش و بياريش . ترجيح ميدم از قر زدن هام واستون نگم .

در كل يه تلنگری به مغزم خورد كه آخه خنگ علی خود حضرت معصومه (س) تو رو طلبيده پاشو برو فيلم بازی نكن . منم ديگه حرفی نزدم و فرغون را ( ببخشيد موتور) سوار شدم و رفتم به سمت حرم .

يكی از شبهايی بود كه حرم خيلی خيلی خلوت بود . مونده بودم خوابم يا بيدار .توی صحن حرم كه اثری از آثار سركار خانم آبجی ملوك كبير نبود ، گفتم اين حضرت معصومه (س) مثل اينكه بدجور ما را دعوت كرده و تا زيارت نكنيم ول كن ماجرا نيست . رفتم يه زيارت كردم و فاتحه ای نثار علمايی كه داخل حرم مدفون بودند ، كردم .

يه لحظه حس كردم يه چهره ی آشنا ديدم با چند نفری كه همراش بودن .از جلوم رد شدند . بعد از چند لحظه فهميدم بابا اينكه آقای خامنه ای خودمون بود ولی ديگه كار از كار گذشته بود چون يه كم دير رسيده بودم . يادم اومد بعد از ظهر وقتی داشتم با تلفن با يكی از دوستام حرف می زدم يكی هی ميومد پشت خط . نگو آقای خامنه ای بهم زنگ زده بود . ولی خوب شد جواب ندادم آخه شام هيچی تو خونه نداشتيم .

خب با يه تير دو تا نشون زدم .بعد از زيارت حضرت معصومه و رهبری اومدم بيرون و بالاخره  ( چی بود اسمش ؟؟) نمی دونم ! يعنی همون خواهرم را پيدا كردم .

ولی خيلی شب با حالی بود . به جای همه شما هم دعا نكردم . آخه هيچ كدومتون يادم نبوديد . به جز همونی كه گفت اسمش را واسه كنكور بگم و ...

قول ميدم مطلب بعديم آموزنده باشه .

وعده ما ۱۸ تير سالن بانوان در ايستگاه مترو. فقط اگه دويست نفر به ما بپيونده اين حكومت و رژيم را سرنگون می كنيم . بشتابيد . بشتابيد . بشتابيد .