| وقتی که دهان بابا عطرآگین شد |
| ساعت ٤:۳٧ ب.ظ روز ٩ خرداد ۱۳۸٩ کلمات کلیدی: امام خمینی ، 14 خرداد ، بابا |
|
دعوت شدهام برای نوشتن از 14 خرداد 68. هرچند از امام نوشتن دعوت نمیخواهد. من که در آن زمان چهار سال بیشتر نداشتم و واقعیتش چیزی یادم نیست اما ماندهام چطور برخی دوستان که سنشان از من هم کمتر است نه تنها تمام جزئیات آن روز یادشان مانده که حتی در سن 3 سالگی، و دقیقا در همان روز در حال بحث و بررسی نظریات حضرت امام بودهاند که به ناگاه این خبر را شنیدهاند!! *** 14 خرداد 68 بود و من چهار سال داشتم. البته اصلا آن روز را یادم نمیآید. این قضیه را چند سال بعد در حالی فهمیدم که داشتم به نوار کاستی که روی آن نوشته شده بود «رحلت امام» گوش میدادم. از اینجا به بعد را از تجسم ذهنی خودم بر مبنای آن نوار کاست مینویسم. خبر به سرعت در بین مردم پیچیده بود. «روح بلند پیشوای مسلمانان و رهبر آزادگان جهان، حضرت امام خمینی به ملکوت اعلا پیوست.» از جوانی عاشق کارهای خبری بود. بابا را میگویم. میگویند پدر حلال زاده به پسرش میرود، همین است دیگر. به من رفته بود. از صبح زود یک نوار خالی پیدا کرده بود و با آن رادیو ضبط قدیمی یکی یکی موج رادیوهای بیگانه را میگرفت تا بازتابهای رحلت امام را ضبط کند. اینکه علت این کارش چه بود را هیچوقت نپرسیدم؛ شاید میخواست به من بفهماند که آغوش رادیوهای بیگانه محل امنی برای قرار گرفتن نیست. رادیو بیبیسی، رادیو اسرائیل و چند جای دیگر که اسمشان خاطرم نیست. موسیقیهای تند پخش میکردند و با عباراتی سخیف و توهینآمیز رحلت امام را تبریک میگفتند. البته خب دروغ چرا! یادم نمیآید رادیو بیبیسی هم همچین کاری کرده باشد. فقط تا جایی که یادم مانده در تحلیلهای خود دم از شکست جمهوریاسلامی و وجود نداشتن جانشین مناسب برای امام میزد. کمتر شنیدهام که بابا فحش بدهد. به طرز دیوانهکنندهای، خونسرد است؛ طوری که در طول عمرم هیچکس را به خونسردی او ندیدهام. مشخص نیست این اخلاقش را به که رفته است! نمیدانم بر او چه گذشت که ناگاه گفت «ای پدرسگهای بیشرف» و محکم بر روی کلیدهای ضبط کوبید. اینکه باز من از کجا فهمیدهام که محکم بر روی کلیدها کوبیده را خودم هم نمیدانم، شاید هم آرام زده باشد. اما بعید است با این اخلاقی که جناب پدر ما دارد، آرام زده باشد. البته همچنان هم نمیدانم که او چطور توانست پدر رادیوهای بیگانه را اینقدر دقیق شناسایی کند. شاید مدتی در احراز هویت کار میکرده و ما بیخبر بودیم. جملهی آخر: اگر یک روزی در تشیع جنازهی من شرکت کردید و دیدید که یکی برگشت به پدرم گفت: «پسرت به درک واصل شد»، مطمئن باشید بابا هرگز برنمیگردد به شخص گویندهی ناسزا بگوید و تنها به لبخندی بسنده میکند! بابای من است دیگر؛ خودم بزرگش کردهام. اخلاقش را میدانم. همین! رسم است دیگران را هم دعوت کنیم دیگر. خانم ناظم بنویسد. زینب بنویسد. حاجآقا مخبر بنویسد. حاجآقا ابطحی اگر این یادداشت را دید، بنویسد. حاجآقا نجمی بنویسد. ممد بنویسد. فرشاد بنویسد. |
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : 25 آذر 64 بود که خداوند متعال شاهکار خود را رونمایی کرد؛ در همان روز بود که معنی واقعی آیه «فتبارک الله احسن الخالقین» برای جهان اسلام آشکار گردید. و من به دنیا آدم؛ 25 سال دارم. لیسانس ارتباطات دارم و این روزها به عنوان مسئول روابط عمومی یکی از مراکز اسمشو نبر در حال فعالیتم. دوم مرداد 83 سالروز وبلاگنویسیام بوده و به این ترتیب هفت سال است که اینجا را خانهی خود قرار دادهام. نوشتن را دوست دارم هرچند مدتی است دچار افسردگی قلم شدهام. پروفایل مدیر : محمدحامد احسان بخش |
| آرشیو وبلاگ |
| لینکستان |



