| این انقلاب، همان انقلابی است که باعث کور شدن استعداد شاعری من شد |
| ساعت ۸:٤٥ ب.ظ روز ۱٧ بهمن ۱۳۸٧ کلمات کلیدی: انقلاب ، بازی وبلاگی ، حمام ، طنز |
|
شاید اینکه این روزها کلاسهای دانشگاه را با خونسردی کامل و بدون ذرهای وجداندرد ترک میکنم نشأت گرفته از زمان انقلاب باشد! البته خب زمان انقلاب که نه؛ منظورم همان جشنهای سالگرد انقلاب است. *** یادشبهخیر. اگر انقلاب برای هیچ کس نان نداشت برای من که حسابی دو در کردن کلاس را به ارمغان میآورد. در جشنهای دههفجر که در مدرسه برگزار میشد، مراسمی نبود که من حضور نداشته باشم. از تئاترهای مدرسه که کارگردان، نویسنده و بازیگرش خودم بودم تا سرود و مسابقات ورزشی. البته اغراق نکرده باشم. هیچوقت فوتبالم خوب نبود و معمولا در مسابقات دههفجر نقش توپجمعکن را بازی میکردم. خوب نیست آدم به خاطر یک پست وبلاگی دروغ بگوید. *** خانم گاف بازی وبلاگی جالبی را راه انداختهاند. خلاصه بگویم که قرار است هر کسی از خاطراتش در جشن دههفجر بگوید. خاطراتی که معمولا یادآور دوران درس و کلاس و مدرسه است. *** خدا لعنت کند این وبلاگزدگی را که اگر وجود نداشت، تا به حال 30-40 خاطرهی ناب از آن دوران را افشا میکردم. نمیدانم! شاید هم این حس و حال، عنایتی است از سوی حضرت باریتعالی. همچنان که دیگران هنوز هم وقتی مادرم را میبینند میگویند چرا این پسرتان اینقدر مظلوم و سربهزیر است!!؟ او هم تنها جوابش چیزی نیست جز آه برآمده از دل. *** بگذریم. راستی تا یادم نرفته بگویم معدلم در این ترم چیزی در حدود 19 شد. زبان انگلیسی را 12 گرفتم. پیامک دادم به استاد که آخر این چه وضعش است؟ من که سه چهار جلسه سر کلاس شما حاضر بودم! تازه برگه را هم که خوب نوشتم. همان شب فهمیدم که نیمی از کلاس را انداخته است. گفتم حتما فردا صبح میرود سراغ آموزش و میگوید نمرهاش را از 12 به 5 تغییر دهید! برای جلوگیری از این کار، پیامک دادم و نوشتم ببخشید منزل آقای حسینی؟ نامخانوادگی استاد که حسینی نیست. خب با این تفاسیر فکر میکند که پیامک اشتباهی آمده است!! *** سال 76 بود. اول راهنمایی بودم. در یکی از مدارس قم که از لحاظ درسی و فرهنگی نمونه بود، درس میخواندم. همیشه در جشنها کلی مهمان ویژه داشتیم. از نمایندهی قم در مجلس گرفته تا مدیر آموزش و پرورش و مسئولین لشکری و کشوری. من هم که آچار فرانسهی جشنها بودم. قرار بود در آن سال یک نمایش طنز اجرا کنیم. هر چهقدر که فکر کردم نتوانستم نمایشنامهای! بنویسم. گفتم نمایش طنز را بیخیال! یک شعر طنز میسرایم و آن را در مراسم جشن اجرا میکنم. طبیعی است که پس از گذشت بیش از یک دهه، کمی ارتقاء فرهنگی یافته باشم ولی خب برای نشان دادن عمق فاجعه میخواهم متن شعر را بدون سانسور منتشر کنم. البته با توجه به گذشت 11 سال ممکن است بعضی از بیتهایش به یادم نباشد. (عددها از من!) برای شستوشو همراه بابام برفتم روز جمعه بنده حمام لااقل نکرده بودم در بین خواندن اشعار، برای یکبار هم که شده نگاهی به صورت سرخ و برافروختهی جناب مدیر و دیگر مسئولان مدرسه بکنم و بخشی از ابیات را حذف کنم. تازه با توجه به خندههای مکرر بچهها میخواستم فیالبداهه خودم چند بیتی را به آخر شعر اضافه کنم. خلاصه بعد از اتمام مراسم بود که جناب مدیر مرا برای خوردن یک فنجان چای به دفترشان دعوت کردند. فکر نمیکردم اینقدر زود بخواهند از من تقدیر به عمل آورند. تا وارد دفترش شدم گفت شعرهایت را بده ببینم. نیشم تا حوالی گوشم باز شد و گفتم آقا اجازه این چکنویسه؛ پاکنویسش میکنم فردا براتون میارم. نمیدانم چرا حس کرد که گوشهایم سنگین است. نعرهای کشید و گفت میگویم شعرت را بده. هر چه کاغذ در جیب داشتم از ترس به جناب مدیر دادم. خودش را کنترل کرد و گفت برو ولی دیگر حق نداری شعر بخوانی. انضباطم در آن سال شد 16. این بود انشای من. دیگر پس از آن سال در هیچ مراسمی دستاندرکار نبودم. و البته هیچگاه شعری نسرودم. *** افاضات التهیه: 1- باورتان میشود این پست را سه روز است دارم مینویسم؟ وبلاگزدگی بد دردی است. اگر نبود دعوت خانم گلدختر و البته تشویق و ترغیبهای خودم نسبت به انجام این حرکت، بعید میدانم میتوانستم یادداشت بنویسم. 2- خب اینها بنویسند دیگر. همش که نباید من بگویم. |
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : 25 آذر 64 بود که خداوند متعال شاهکار خود را رونمایی کرد؛ در همان روز بود که معنی واقعی آیه «فتبارک الله احسن الخالقین» برای جهان اسلام آشکار گردید. و من به دنیا آدم؛ 25 سال دارم. لیسانس ارتباطات دارم و این روزها به عنوان مسئول روابط عمومی یکی از مراکز اسمشو نبر در حال فعالیتم. دوم مرداد 83 سالروز وبلاگنویسیام بوده و به این ترتیب هفت سال است که اینجا را خانهی خود قرار دادهام. نوشتن را دوست دارم هرچند مدتی است دچار افسردگی قلم شدهام. پروفایل مدیر : محمدحامد احسان بخش |
| آرشیو وبلاگ |
| لینکستان |



