از بلاگ تا کربلا
 
دیوانه ی مورد نظر در دسترس می باشد
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ٥ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: موبایل ، ایرانسل ، دیوانه ، پیشرفت جوانان

رسما  فرش پاتریس بود. البته  با این تفاوت که به جای یه تخته، کلا نجاری‌ش رو اجاره داده بود. چطور بگم که بهتر متوجه بشین. آها بذارید یه مثال بزنم. یه چیز تو مایه های همین بنده خدایی بود که الان داره نوشته های من رو می خونه.
از لحاظ حرکتی به طرز فجیعی مشکل داشت. فکر کنم تو عکس یه چیزایی مشخص باشه. از نظر عقلی هم که خدا قسمت نکنه. دیگه مثالش رو که بالا زدم، خودتون ببینید چی بوده. فکر کن!
یهو قهقه می‌زد. یهو صلوات می‌فرستاد. یا پا می‌شد با ملت شهیدپرور سلام علیک و روبوسی می‌کرد. باز لااقل یه ذره ادب داشت که سلام علیک بکنه، تو که بلانسبت گاو عین شتر میای تو و انگار نه انگار.

اما خب برام جالب بود که موبایل داشت. فکر کردم یه گوشی الکی همراه خودش برداشته آورده. گفتم عباس شماره‌ات چنده؟
- من عباس نیستم اسمم علیرضاست. (عادت دارم به هر کسی که نمی شناسم می گم عباس)
خب علیرضا شماره ات رو به من می‌دی بهت زنگ بزنم؟
- نه حوصله‌تو ندارم. شماره ام رو فقط چند تا دختر دارن و بس.
خب دخترا بهت زنگ می‌زنند؟
-نه!
واسه چی؟
-خب احمق نمی بینی گوشیم شارژ نداره!!؟
یعنی هیچ کس بهت زنگ نمی‌زنه؟
-چرا مامانم فقط زنگ می زنه!! (مثلا گفتن همین یه جمله‌اش یه ربع طول کشید. البته با احتساب شستشوی کامل صورت من توسط ایشون!)

برام جالب بود که با وجود اینکه حتی تو حرف زدن هم مشکل داشت اما تسلط کافی برای کار با گوشیش داشت. شماره اش رو نداد اما فهمیدم که خط ایرانسل داره. به عنوان یک جوان ایرانی به حضور همچین اپراتوری  که توانسته با تمام عمقش حتی دیوانه ها را هم در ایران صاحب موبایل کنه، افتخار کردم.

یاد حرف‌های اوباما در سخنرانی برلین افتادم: " آیا در زمانه خودمان، آن کودک را در بنگلادش از فقر نجات می‌دهیم و آن پناهنده را در چاد پناه می‌دهیم و تازیانه ایدز را پس می‌زنیم؟ آیا پای حقوق‌بشر آن مخالف در برمه، آن وب‌لاگ‌نویس در ایران، و آن رای‌دهنده در زیمبابوه می‌ایستیم؟"
اون قدر وضع ایران خوب بود که نگرانی‌شون فقط به خاطر جوونای وبلاگ نویس باشه. حالا کجان که ببینید جوونا که هیچی دیونه‌های ایرانی هم یکی یکی قله‌های پیشرفت رو دارن طی می کنند. ولی خودمونیما مگه اینکه دیونه‌ها ایرانسل بگیرن...