از بلاگ تا کربلا
 
اموزش وبلاگ نويسي براي خواهران طلبه !!!
ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

طولانیه ، بی خودی وقتتون رو واسه خوندن این نوشته من تلف نکنید .

حامد ، رفتی اونجا خیلی محجوب و سنگین باشیا . یادت باشه داری می ری کجا و قراره چی کار کنیا ؟ یادت باشه از طرف کجا هستی و آبروی چه مرکزی رو دست تو دادیما .

راست می گفت ! من که به صورت عادیش سه چهار نفر باید مواظبم باشن تا کمتر شیطنت کنم و خودمو کنترل کنم تا هر جایی و با هر کسی شوخی نکنم ! من که بارها و بارها به خاطر شیطنت هایی که داشتم توبیخ شده بودم ، حالا قرار بود برم برای آموزش وبلاگ نویسی در استان یزد . اونم برای بیست و پنج نفر خواهر طلبه . تازه کاش فقط خانمای طلبه بودن . تازه قرار بود مدیر حوزه علمیه و مسئول آموزش و چند تا مسئولای دیگه هم باشن . حالا خودتون موقعیت من رو درک کنید دیگه !!! آبروی مرکز مدیریت حوزه علمیه خواهران و دفتر توسعه وبلاگ رو یه جا داده بودن دست من .

شب حرکت مادر گرام یک دست کت و شلوار که در طول عمرم تنها اون رو سه بار پوشیده بودم و به شدت ازش متنفر بودم (کلا از  کت شلوار خیلی بدم میاد ) با زور همرام کرد . توی پستای قبل دیدید که من همیشه یه شلوار جین آبی رنگ و یک کاپشن چرمی قهوه ای( از عمد گفتم چرمی تا بدونید گرون خریدما ) می پوشم و اصلا با کت و این رسمی بازیا میونه ندارم . به هر حال برای رسمی شدن و اعتبار دفتر هم که شده قبول کنم همراه خودم ببرم .

توی قطار به این فکر می کردم که فردا قراره برم سر کلاس و بیست و پنج تا دماغ که از وسط چادر بیرون زده رو ببینم و تا شروع می کنم به آموزش و اسم ایمیل را میارم بیست و پنج جفت دمپایی تو سرم میاد پائین و منم الفراررررررررررر .خب اخه ایمیل استکبار جهانیه دیگه

ساعت ۲ باید می رفتم سر کلاس . همه چیز هماهنگ شده بود . کت و شلواری که من رو بسیار شبیه به مرحوم مغفور چارلی چاپلین می کرد رو پوشیدم و با کمی دلهره راهی کلاس شدم . کاملا سنگین و متین و محجوب و مودب .

(از مشکلات کلاس و اینکه کلاس ها در حوزه برادران برگزار شد صرف نظر می کنم )با سر پائین وارد کلاس شدم . کاملا جدی و با کمی اخم . وسایلم (نوت بوک و ویدیو پروژکتور و ... ) را روی میز گذاشتم و شروع کردم به سر هم کردن اونا . برای اینکه تعداد طلبه ها رو برآورد کنم نگاهی به بالا انداختم و دیدم زمین تا آسمون با چیزی که من توی ذهنم مجسم کرده بودم فرق داشت .

پونزده تا دختر طلبه که همشون حجابشون خیلی عادی بود . خدا منو ببخشه که تحت تاثیر حرف دیگران قرار گرفته بودم . شروع کردم به صحبت در مورد تاریخچه وبلاگ و وبلاگ نویسی و فعالیت هایی که صورت گرفته و نمونه وبلاگ ها و غیره . براشون خیلی جالب بود و کاملا از چهره ها علاقمندی به این مبحث نمایان بود . علیرغم خیلی از کلاس ها که به عنوان استادیار بودم و به جز اعصاب خورد کنی در امر آموزش چیزی عایدم نمی شد ، در این کلاس خیلی راحت بودم .

طلبه ها همیشه چند قدم از من جلوتر بودن . خیلی از ابزار رو من نگفته بودم که فردا می دیدم اونا رفتن باهاش کار کردن و میدونند که این ابزارها چطور کار می کنه . خصوصا سوالهایی که در مورد مباحث می پرسیدند کاملا فنی و حساب شده بود . یکی از عواملی که استاد رو سر ذوق و شوق میاره برای ادامه مبحث همین سوالات حساب شده است و اینکه ببینه دانشجوهاش از مبحث درسی لذت می برند و استفاده می کنند .

یادمه خودم تو دوران دانشگاه دقیقا نیم ساعت مونده به اینکه کلاس تموم بشه به استاد خسته نباشید می گفتم و استاد هم که علاقه وافر ما (از جمله من ) رو به درس می داد کلاس رو تعطیل می کرد و احتمالا با خودش فکر می کرد نیم ساعت هم نیم ساعته ! عمرم رو که از سر راه نیاوردم . بذار برن از دستشون راحت شدم . ولی تو این کلاس یک بار هم کسی به من نگفت که کلاس را زودتر تعطیل کنیم .

حتی گاهی کلاس نیم ساعت هم اضافه تر برگزار می شد . مثلا از ۲ تا ۴ که یک گروه بودن رو بیشتر نگه می داشتم و از اون طرف هم کلاس ۴ تا ۶ باید نیم ساعت اضافه می ایستادن .

نکته جالب اینجا بود که به محض اینکه کلاس تموم می شد و من برمی گشتم خونه سریع کت و شلوار رو می انداختم کنار و همون لباسای همیشگیم رو می پوشیدم و از شیطنت هام دیگه صحبت نمی کنم .

نکته جالب دیگه این بود که تقریبا هیچ کس نفهمید من اصالتا یزدی هستم و فقط از بچگی قم بزرگ شدم . در تمام مراحل کلاس کاملا عادی صحبت کردم ، در صورتی که من تو خانواده (قم) و وقتی میام یزد با لهجه یزدی صحبت می کنم اما اینجا اصلا خودم رو لو ندادم . البته در یکی از کلاس ها وقتی که گفتن بیوگرافی خودم رو براشون بگم به شوخی گفتم چون خوب درس رو فهمیدید منم با لهجه یزدی خودم رو معرفی می کنم و شروع کردم براشون چند جمله یزدی صحبت کردن . اما فقط اشاره کردم که دو سال دانشگاه یزد بودم .

 نکته جالب دیگه روز اخر کلاس (همین امروز ) بود . یه سری سوال رو به عنوان نظر سنجی تهیه کردم و دادم به خواهرای طلبه . گفتم نیازی هم نیست که اسمشون رو توی برگه نظر سنجی بنویسند . یکی از سوالات رو عیناْ تکرار می کنم .

نحوه برخورد و تدریس استاد این دوره رو چگونه ارزشیابی می کنید ؟ ( رفتار و منش ، تسلط علمی ، فنی و محتوایی )

خدا را شکر صد در صد جواب ها به این گزینه مثبت بود و خیالم از این بابت راحت شد البته به جز یه انتقاد که گفته بودن استاد یه کم آروم صحبت می کرد که اینم از خستگی بود .

چند تا از جواب ها به این سوال رو عینا میارم براتون :

  1. استاد احسان بخش ( با من بوده ها به خدا) که چیزی کم نگذاشتند . اطلاعاتشان بسیار عالی و بسیار مسلط از هر لحاظ .
  2. رفتار و منش استاد خیلی خوب بود . من روز اول که هنوز شما را نمی شناختم و خودتون رو معرفی نکرده بودین به دوستم گفتم : استاد رفتارش طلبه س اما تیپش دانشجوئیه ( خوب شد خدا را شکر اون تیپ اصلیم رو نداشتم وگرنه به دوستشون می گفتن این رفتارش طلبه است ولی تیپش استکبار جهانیه و از برادران دانشگاه امریکاست ) . تقریبا نتیجه می گیریم دانشجو طلبه س . تسلط علمی  ، فنی و محتوایی استادم که نگو !
  3. خیلی خوب بود .
  4. خدا را شکر در این زمینه مشکلی نبود ( ایشون در بقیه موارد انتقاد کرده بودن )
  5. عالی بود فقط کمی استاد صدایشان آهسته بود این هم میدانم به خاطر خستگی بود .
  6. خوب بود . ما در همه مراحل زندگی نیاز به الگوی مناسب داریم .
  7. استاد خیلی تسلط کامل داشتند و توانستند که کلاس را در کنترل داشته باشند و دلسوزانه عمل کردند .
  8. چند نفر هم گفته بودن خوب بود و خیلی عالی بود .

به خدا همش همین بود ، الهی شهید بشم اگه همش رو ننوشته باشم . فکر نکنید فقط خوباش رو جدا کردم . ولی انصافا تجربه خیلی خوبی و حسابی هم خوش گذشت . از همه طلبه ها و مدیر حوزه تشکر می کنم .

اینم لینک خبر آموزش وبلاگ نویسی در خبرگزاری رسا

درد و دلونه :

تو این هفته سه تا پست نوشتم و هر سه تاش رو هم نفرستادم روی وبلاگ . خدا کنه این یکی رو دیگه پاک نکنم . حوصله ندارم خب !!!