از بلاگ تا کربلا
 
جوونی کجايی که يادت بخير
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ٢٦ دی ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

راستش به علت اينکه تا نيم ساعت ديگه امتحان اصول سرپرستی ام شروع می شه مجبورم يه مطلب کوچولوی فی البداهه بنويسم. بدون هيچ گونه تفکر و مطالعه ای .همين طوری شروع می کنم ببينم به کجا می رسم .

اصلا بذاريد خاطره ای که ديشب واسم اتفاق افتاد را براتون بگم . راسياتش همون طور که نمی دونيد من خير سرم توی يزد درس ميخونم . در صورتی که اصالتاْ هم يزدی هستيم ولی بنا به دلايلی توی شهر قم بزرگ شدم و تا دیپلم قم بودم ولی خدا را شکر توی دانشگاه يزد قبول شدم و با اينکه از خانواده ام دورم اما زياد توی يه شهر غريب نيافتادم و با بابابزرگ و مامان بزرگم زندگی می کنم .

يکی از عادتهای من توی خواب اينه که نصفه شبها تشنه ام می شه و بايد آب بخورم تا باز خوابم ببره .يعنی هر شب کارم اينه که ساعت ۲ و ۳ نصفه شب پا می شم و می رم از يخچال يا شير آب يه مقدار آب بر می دارم و می خورم و ميخوابم  .

که به احتمال زياد بابا بزرگ و مامان بزرگ را هم از خواب بيدار می کنم . حتما می گيد از کجا می فهمم که بيدارشون کردم . اخه تا لحظه قبل از اينکه من برم آب بخورم انواع و اقسام صداهای خوووووووووووور و پووووووووووف از بالا و پايين و چپ و راستشون در مياد . ولی وقتی من می رم و آب می خورم ديگه اين صداها قطع شده .

ديشب هم مطابق معمول نصفه شب تشنمون شد .و به علت خستگی زياد از درس خوندن !!!!!! (دروغ می گم داشتم مسابقه سيمرغ را نگاه می کردم با اينکه امروز دو تا امتحان داشتم ) می خواستم برم آب بخورم که ديدم مادر بزرگ مهربان و دلسوزم برای اينکه هم از دست سر و صداهای رفت و آمد من خلاص بشه و هم خواسته باشه يه محبتی به من بکنه رفته و يه ليوان آب گذاشته بالای سرم . باور کنيد اون لحظه از ته دل واسش دعا کردم که الهی از جوونيش خير ببينه . اصلا می خواستم پاشم واسش نماز شب بخونم اما خدا لعنت کنه شيطون را که گفت اگه نخوابی فردا به امتحان نمی رسی .

خلاصه ليوان آب را برداشتم و نصف بيشترش را قورت قورت کشيدم بالا و رفتم زير پتو .واسه نماز صبح مامان بزرگ مطابق معمول با جيغ و داد ما را بلند کرد و گفت حامد پاشو نماز بخون (اين صفحه کليد ويرگولش کجاست ) ما هم رفتيم سراغ وضو ساختن و اومديم . وقتی داشتم با حوله دست و صورتم را خشک می کردم . مامان بزرگه با اون لهجه غليظ  يزديش گفت :(لطفا اين قسمت را يزدی بخونيد ): حامد ننه اين ليوان آب ديشب پر آب بود الان نصفش نيست تو ريختی رو زمين . گفتم نه بابا . من ديشب تشنه ام شد خوردمش .

اونم خيلی خونسرد گفت ننه لااقل دندون من را از توی ليوان بيرون مياوردی بعد می خوردی .

من يه لحظه باور کنيد داشتم می مردم . گفتم چی ؟؟؟؟؟؟؟ دندون شما توی ليوان بود مگه ؟

گفت آره گذاشته بودم تميز بشه .

سرم را زير انداختم و بدون گفتن حتی يه کلمه و خوردن حتی يه لقمه نون به سمت دانشگاه به راه افتادم .

و توی راه اين شعر را واسه خودم ميخوندم

شتر در خواب بيند پنبه دانه                 گهی لف لف خورد گه دانه دانه