از بلاگ تا کربلا
 
پورنگ
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

 

گفت و گو با عمو پورنگ و داريوش فرضيايي !

  سلام .

۱- از کليه شرکت کننده گان در جشن تولدم که توی وبلاگ کشکول برگزار شد صميمانه تشکر می کنم.

۲- حالا فکر نکنيد چه چون عمو پورنگ اومده و توی کامنت جشن تولد بهم تبريک گفته منم مصاحبه اش را چاپ کردم ها . نه خير . اصلا اينطور نيست . پورنگ اونقدر ها مشهور و دوست داشتنی بين بچه ها و بزرگترهاست که چاپ مصاحبه اون توی اين وبلاگ  فقط باعث می شه که خيلی ها ديگه اصلا برنامه اش رانبینند.

۳- سه تا اخلاق خوب که خودم از پورنگ ديدم و جايی نخوندمش اينه :

به شدت از پارتی بازی بدش مياد.

خيلی با تواضع و مهربون .

از ايکه بگه بچه جنوب شهر و از يه خانواده ی معموليه هيچ خجالتی نداره .

اين مصاحبه را هم با اجازه خودش از نشريه سروش کش رفتم . البته نمی دونم بالاخره اجازه داد يا نه . توی کامنت بعديش معلوم ميشه .

o حال‌ عموپورنگ‌ چطور است؟
- عالي‌ است، بهتر از اين‌ هم‌ نمي‌شود! از پخش‌ زنده‌ آمده‌ و كلي‌ انرژي‌ گرفته.
o عمو پورنگ‌ كيست؟
- يك‌ پسر جوان‌ شيطان‌ كه‌ عاشق‌ بچه‌هاست.
o جوان‌ چند ساله؟
- حتما بايد بگويم؟ متولد دههِ پنجاه‌ است. نمي‌دانم‌ اول‌ دههِ پنجاه‌ يا آخرش.
o يعني‌ نمي‌خواهيد بگوييد؟
- نه‌ مگر جوان‌ هجده‌ساله، سن‌ پرسيدن‌ دارد؟ هجده‌ساله‌ هستم.
o من‌ باور نمي‌كنم.
- قرار نيست‌ شما باور كنيد! من‌ باور كرده‌ام، براي‌ همين‌ هم‌ مثل‌ هجده‌ساله‌ها شلنگ‌ تخته‌مي‌اندازم.
o خب، فرض‌ كنيم‌ عموپورنگ‌ هجده‌ساله‌ است. داريوش‌ فرضيايي‌ چند سالش‌ است؟
- داريوش‌ فرضيايي‌ همان‌ عموپورنگ‌ است! مگر غير از اين‌ است؟
o فكر نمي‌كنيد بايد كمي‌ با هم‌ فرق‌ داشته‌ باشند؟
- شما الان‌ داريد با داريوش‌ فرضيايي‌ مصاحبه‌ مي‌كنيد يا پورنگ؟
o اين‌ را شما بايد به‌ من‌ بگوييد.
- من‌ مي‌گويم‌ شما در آن‌ واحد داريد با دو نفر صحبت‌ مي‌كنيد. دو نفر در يك‌ كالبد.
o پس‌ چرا يكي‌ داريوش‌ است‌ و آن‌ يكي‌ پورنگ؟
- براي‌ اين‌كه‌ سال‌ 1378 برنامهِ "پورنگ‌ و تورنگ" را براي‌ شبكهِ اول‌ اجرا كردم. اين‌ شبكه، شبكه‌اي‌ ملي‌ است‌ و فكر كردم‌ اگر قرار باشد دوباره‌ در اين‌ شبكه‌ كاري‌ براي‌ بچه‌ها داشته‌ باشم، براي‌ اين‌كه‌ذهنيتشان‌ به‌هم‌ نخورد بهتر است‌ همان‌ اسم‌ پورنگ‌ را داشته‌ باشم. البته‌ بچه‌ها با اسم‌ پورنگ‌راحت‌ترند. خيلي‌ از آن‌ها اسم‌ مرا مي‌دانند اما پورنگ‌ را ترجيح‌ مي‌دهند.
o عموپورنگ‌ قبلا چه‌ مي‌كرده؟
- قبلا مثل‌ همه‌ زندگي‌ مي‌كرده، سربازي‌ رفته، درس‌ خوانده، كار كرده... اول‌ گزارشگر راديو بودم،بعد در بخش‌ توليد راديو بازيگري‌ كردم‌ و مي‌كنم. سال‌ 1373 براي‌ برنامه‌اي‌ به‌ نام‌ "كارتن‌هاي‌درخواستي" در گروه‌ كودك‌ شبكهِ اول‌ سيما گزارش‌ گرفتم‌ و بعد از وقفه‌اي‌ كوتاه، اولين‌ كار اجرايم‌ درشبكهِ اول، برنامهِ "يكي‌ و تكي" بود و بعد هم‌ "تورنگ‌ و پورنگ". براي‌ شبكهِ تهران‌ هم‌ برنامه‌هاي‌"باطراوت" و "باز باران" را اجرا كرده‌ام.
o چطور سر از برنامه‌هاي‌ كودك‌ درآورديد؟
- از همان‌ اول‌ هر كسي‌ مرا مي‌ديد مي‌گفت‌ تو هنوز بزرگ‌ نشده‌اي، بهتر است‌ بروي‌ توي‌ كار كودك.مادرم‌ مي‌گويد: مانده‌ام‌ برايت‌ زن‌ بگيرم‌ يا نه! به‌ چه‌ كسي‌ بگويم‌ مي‌خواهم‌ بچه‌ام‌ را تحويلتان‌ بدهم‌ كه‌بزرگش‌ كنيد!
o فكر مي‌كنيد وقتي‌ خودتان‌ بچه‌دار بشويد، رابطه‌تان‌ با بچهِ خودتان‌ چطور خواهد بود؟
- خيلي‌ دوستش‌ خواهم‌ داشت. من‌ عاشق‌ بچه‌ها هستم. حتي‌ گاهي‌ به‌ خودم‌ مي‌گويم‌ خدا چقدر به‌من‌ حوصله‌ داده، ولي‌ باور كنيد اين‌ نعمت‌ است.
o فكر مي‌كنيد كودكتان‌ شما را جدي‌ بگيرد؟
- خوب‌ شد پرسيديد مشكل‌ عمدهِ من‌ توي‌ خانه‌ همين‌ است. جدي‌ام‌ نمي‌گيرند! خواهرم‌ مي‌گويد مُردم‌ و يك‌ كلمهِ جدي‌ از تو نشنيدم! از بس‌ كه‌ شيطنت‌ مي‌كني‌ حرف‌هاي‌ جدي‌ تو را هم‌ به‌ شوخي‌مي‌گيرم. تو اگر بخواهي‌ ازدواج‌ كني‌ برايت‌ يك‌ قدم‌ هم‌ برنمي‌دارم.
o قطعا فكر خودتان‌ بوده‌ كه‌ گاهي‌ صدايتان‌ را تغيير بدهيد، ولي‌ چرا اين‌ كار را گردن‌ صدابرداربرنامه‌ مي‌اندازيد؟
- قرار است‌ بچه‌ها بخندند و شاد باشند و فكر كنند يكي‌ هست‌ كه‌ اين‌ بلا را سر من‌ مي‌آورد. وقتي‌بچه‌ها بزرگ‌ شوند مي‌فهمند كه‌ اين‌ شوخي‌ بود. چرا بگويم‌ كار خودم‌ است‌ مگر دنبال‌ چه‌ مي‌گردم؟


o شما شغل‌ دوم‌ نداريد؟
- نه‌ كارمند سازمان‌ هستم‌ و همهِ وقتم‌ را اين‌ برنامه‌ گرفته. يك‌ روز در ميان‌ برنامه‌ داريم، ولي‌ هر روزبراي‌ فردايمان‌ فكر مي‌كنيم. با همكاران‌ و به‌خصوص‌ نويسنده‌ مشورت‌ مي‌كنم. فكر مي‌كنم‌ فرصتي‌ پيش‌آمده‌ و برنامه‌ به‌ موفقيت‌هايي‌ دست‌ پيدا كرده، پس‌ چرا به‌ فكر صعودش‌ نباشيم؟ بچه‌هاي‌ امروز خيلي‌كنجكاو و باهوش‌اند. مثل‌ كامپيوتر، يعني‌ دنيايي‌ از اطلاعات.
o پيش‌ آمده‌ كه‌ در برابرشان‌ كم‌ بياوريد؟
- بله، گاهي‌ حرف‌هاي‌ جالبي‌ مي‌زنند. يك‌ بار يكي‌ از بچه‌ها از من‌ پرسيد: "مگر تو تعجب‌ كردي؟"گفتم‌ نه، پرسيد: "پس‌ چرا موهايت‌ سيخ‌ شده؟" گفتم: "حالا ديگر به‌ خاطر حرف‌ تو از تعجب‌ موهايم‌سيخ‌ شده". گفت: "پس‌ چرا شاخ‌ در نياورده‌اي؟!" مي‌بينيد چه‌ تخيل‌ قويي‌ دارند و چقدر دركشان‌مشكل‌ است؟ اين‌ جور وقت‌ها سعي‌ مي‌كنم‌ صادقانه‌ بگويم‌ كم‌ آوردم، بگذاريد بچه‌ بفهمد كه‌ از من‌بيش‌تر مي‌داند. چه‌ اشكالي‌ دارد؟
oتحصيلات‌ شما چيست؟ احتمالا در زمينهِ روان‌شناسي‌ كودك‌ مطالعاتي‌ داريد؟
- من‌ گرافيك‌ خوانده‌ام‌ كه‌ خوب‌ ارتباط‌ چنداني‌ با كارم‌ ندارد. اما روان‌شناسي‌ كودك‌ زياد مي‌خوانم، همين‌طور اشعاري‌ كه‌ براي‌ كودكان‌ يا دربارهِ آن‌ها مي‌سرايند. داستان‌هاي‌ كودكان‌ را هم‌ دوست‌ دارم.خيلي‌ها مي‌گويند توي‌ اين‌ مقوله‌ كار نكن‌ كودك‌ مي‌ماني، ولي‌ من‌ توجه‌ نمي‌كنم. چون‌ در آينده‌ در زمينهِ كودك‌ حرف‌ گفتني‌ خواهم‌ داشت. آدم‌ وقتي‌ با بچه‌ها سروكار داشته‌ باشد، بعد از چند سال‌ با روحيات‌و زندگي‌ آن‌ها انس‌ مي‌گيرد. آن‌قدر تجربه‌ پيدا مي‌كند كه‌ مي‌تواند درباره‌اش‌ كتاب‌ بنويسد.
o چيز غم‌انگيزي‌ كه‌ در مورد شغل‌ شما وجود دارد اين‌ است‌ كه‌ بعد از مدتي، ديگر نمي‌توانيدادامه‌ بدهيد چون‌ وقتي‌ سنتان‌ بالا برود ديگر نمي‌توانيد پورنگ‌ باشيد! براي‌ آن‌ موقع‌ چه‌ فكري‌كرده‌ايد؟
- من‌ مي‌گويم‌ يك‌ پيرمرد مي‌تواند پدربزرگ‌ مهربان‌ قصه‌گويي‌ باشد. پير مي‌شوم، چين‌ وچروك‌هايي‌ روي‌ صورتم‌ پيدا مي‌شود، چهره‌ام‌ سالمند و تكيده‌ مي‌شود، اما سالمندي‌ بشاش‌ كه‌ جلوي‌دوربين‌ در نقش‌ پدربزرگ‌ براي‌ بچه‌ها قصه‌ مي‌گويد و برنامه‌ اجرا مي‌كند. سريال‌ "شمسي‌ و مادام" را به‌خاطر مي‌آوريد؟ اصلا فكر نمي‌كرديد شمسي‌ پير است‌ از بس‌ كه‌ شاداب‌ و زبر و زرنگ‌ بود. وقتي‌ من‌ پيرشوم، صددرصد يك‌ پورنگ‌ مثل‌ حالاي‌ من، نه، خيلي‌ بهتر از من‌ پيدا مي‌شود كه‌ كنار پدربزرگ‌ برنامه‌اجرا كند و من‌ (البته‌ اگر، آن‌ زمان‌ خواستار من‌ باشند) سعي‌ مي‌كنم‌ تفاوت‌ بين‌ دو نسل‌ را بردارم‌ وهماهنگ‌ با جريان‌ روز جامعه‌ و خواست‌ بچه‌ها برنامه‌ اجرا كنم. مي‌شوم‌ يك‌ سالمند شاد در كنار يك‌پورنگ‌ جديد.
o اين‌ كودكي‌ درونتان‌ را با تمرين‌ زنده‌ نگه‌ داشته‌ايد، يا اين‌كه...
- نه‌ به‌ خدا، همين‌ هستم. من‌ رنگ‌هاي‌ شاد را دوست‌ دارم، شلوار بندي‌ دوست‌ دارم، بستني‌خوردن‌ توي‌ خيابان‌ را دوست‌ دارم، تاب‌ سواري‌ را دوست‌ دارم، دوست‌ دارم‌ لپ‌هايم‌ گلي‌ باشد،موهايم‌ كوتاه‌ باشد و آن‌ها را بريزم‌ روي‌ پيشاني‌ام. مي‌گويند: اي‌ بابا با اين‌ هيكل! مگر چه‌ اشكالي‌ دارد؟چرا لذت‌هاي‌ كودكانه‌ را براي‌ خودمان‌ منع‌ مي‌كنيم؟
o حاضريد با همين‌ ظاهر به‌ خيابان‌ هم‌ برويد؟
- بله، آدم‌ها متفاوت‌اند و سليقه‌هايشان‌ با هم‌ فرق‌ مي‌كند. ممكن‌ است‌ بعضي‌ها به‌ من‌ بخندند.خب، من‌ هم‌ به‌ افكار آن‌ها مي‌خندم. چون‌ فكر مي‌كنم‌ افكار آن‌ها پير شده، ولي‌ من‌ هنوز شادابم.
o نظرتان‌ دربارهِ شهرت‌ چيست؟
- شهرت‌ اگر در مسير درست‌ قرار بگيرد بد نيست.
o وقتي‌ انبوه‌ نامه‌هاي‌ بچه‌ها را نگاه‌ مي‌كردم‌ آقاي‌ آقاجان‌زاده‌ (تهيه‌كنندهِ برنامه) مي‌گفتند كه‌ قراراست‌ كارت‌هايي‌ با عكس‌ شما چاپ‌ كنند و براي‌ همهِ بچه‌هايي‌ كه‌ به‌ برنامه‌ نامه‌ نوشته‌اند بفرستند.
- اين‌ لطف‌ همكارانم‌ است. من‌ با اين‌ رويه‌ خجالت‌ مي‌كشم‌ به‌ خدا. قصد مطرح‌كردن‌ خودم‌ راندارم. ولي‌ شما نامه‌هاي‌ بچه‌ها را بخوانيد. آن‌ها خودشان‌ مي‌خواهند ولو شده‌ يك‌ خط‌ برايشان‌بنويسم. ما هم‌ تصميم‌ گرفتيم‌ متني‌ را كه‌ از صميم‌ دل‌ نوشته‌ شده‌ چاپ‌ كنيم‌ و براي‌ همهِ بچه‌ها بفرستيم،چون‌ نمي‌شود بينشان‌ فرق‌ گذاشت. من‌ بچه‌ كه‌ بودم‌ براي‌ برنامهِ كودك‌ نقاشي‌ فرستادم‌ و برايم‌ يك‌كتاب‌ به‌ نام‌ "كليد بهشت" با مُهر گروه‌ كودك‌ فرستادند. من‌ توي‌ مدرسه‌ به‌ همه‌ نشانش‌ مي‌دادم‌ و مي‌گفتم‌خانم‌ رضايي‌ برايم‌ فرستاده. واقعا هم‌ فكر مي‌كردم‌ خود خانم‌ رضايي‌ اين‌ مُهر را زده، آن‌ را كادو كرده‌ و بادست‌ خودش‌ پست‌ كرده.
بايد بگويم‌ كه عموپورنگ‌ عموي‌ بچه‌ها و دوستشان‌ است، اشكالي‌ ندارد بگويند عمو، ولي‌ سنش‌ را خيلي‌ بالانبرند! ببينيد زندگي‌ ماشيني‌ شده. پدرها و مادرها نمي‌توانند بچه‌ها را زياد ببينند. با آن‌ها حرف‌ نمي‌زننداز بس‌ كه‌ مسائل‌ جانبي‌ و اقتصادي‌ فكرشان‌ را مشغول‌ كرده. آن‌ وقت‌ برنامهِ پورنگ‌ از تلويزيون‌ پخش‌مي‌شود تا اين‌ خلا را كمي‌ جبران‌ كند. وقتي‌ مادري‌ نامه‌ مي‌نويسد و از من‌ مي‌خواهد كه‌ به‌ بچه‌هابگويم‌ شير بخورند و من‌ مي‌بينم‌ كه‌ اگر بگويم، گوش‌ مي‌كنند احساس‌ مسئوليت‌ مي‌كنم. خوشحالم‌ كه‌بچه‌ها دوستم‌ دارند. كاش‌ برايم‌ دعا كنند هميشه‌ همين‌طوري‌ بمانم‌ و دچار تغيير به‌ معناي‌ نزول‌ وسقوط‌ نشوم‌ و هميشه‌ فضا طوري‌ باشد و شرايط‌ به‌گونه‌اي‌ مهيا باشد كه‌ نروم‌ سراغ‌ كار ديگري‌ و هميشه‌براي‌ بچه‌ها كار كنم.
o مي‌خواهم‌ چيزي‌ بپرسم. اين‌ لباس‌هاي‌ رنگارنگ‌ مال‌ خودتان‌ است‌ يا برايتان‌ مي‌خرند؟
- بعضي‌ها را برايم‌ مي‌خرند. بعضي‌ها مال‌ خودم‌ است. وقتي‌ لباس‌ شاد مي‌پوشم، تحت‌ تأثير رنگ‌لباس‌ راحت‌تر برنامه‌ اجرا مي‌كنم. اصلا، من‌ شايد غمگين‌ شده‌ باشم، ولي‌ هيچ‌وقت‌ لباس‌هاي‌ تيره‌نپوشيده‌ام. بچه‌ها شادند و شادي‌ حق‌ بچه‌هاست. پس‌ من‌ بايد لباس‌هاي‌ شاد بپوشم.