از بلاگ تا کربلا
 
عجب رسميه
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:
 

 
روزگاری که هنوز

ناله و سوز دلم رنگی داشت

وگل احساسم در دل بند زده ات جایی داشت

لب آن جوی روان

سر آن کوه بلند

زیر آن گنبد دوار کبود
من و تو بودیم ، آری من و تو!
محو در اوج نگاه ، غرق در عمق خیال
و فضا پر بود از سکوتی که پر از آوا بود
و زمانی که میان من و تو ، از گذر دست کشید

یادت آمد؟
دست من سنگی ، زدمش بر دل آب
نقش آن چهره ی رویایی تو ، شد پریشان در آب
یادت آمد که به نجوا گفتم:

قلب تو پاک تر از آب روان!

یادم امد
دست تو قاصدکی ، پرپرش می کردی ، به هوا می دادی
زمزمه کردی:
روزگاری که جفا ، همچو این سنگ شکند قلب مرا

آرزوهای من وتو شود این قاصدک رفته به باد!

یادم آمد

به تو من خندیدم ، و تو از خنده ی من خندیدی

.....
سالها می گذرد....
از برایم نه دلی مانده ، نه سوز دلی

 نه گل احساسی!

لب آن جوی روان

سر آن کو بلند

زیر آن گنبد دوار کبود

من و یک قاصدک رفته به باد!

و یک اندیشه ی دور

که چرا آن روز
به تو من خندیدم ، و تو از خنده ی من خندیدی ؟!
 

 

شعرش واسه خودم نیست . ولی شعر پر معنی و قشنگی هست . با اینکه چیزی از شعر سر در نمیارم و شعر هم دوست ندارم اما خب این شعر را خیلی دوست دارم . هم شعر و هم شاعر .