از بلاگ تا کربلا
 
هر چی دل تنگم می خواد می گم
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱٧ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

سلام عليکم .

پيشاپيش عيد سعيد فطر را به همه وبلاگ نويسا و وبلاگ خونای عزيز تبريک ميگم و اميدوارم که طاعات و عباداتتون هم مورد قبول حق واقع شده باشه .

۱- مطلب اول اينکه جناب بوش به لطف تبليغات گسترده من در اين وبلاگ بالاخره رئس جمهور شد . اميدوارم قول و قراراش يادش نره .

۲- طبق آخرين آمار که چند روز پيش منتشر شد ايران به عنوان سومين کشور دارای وبلاگ نويس در جهان شناخته شد . که بر خودم لازم می دونم اين را هم به همه تبريک بگم .البته بيشتر به حاج آقای ابطحی بايد تبريک گفت که طبق افشای يک مقام مسئول در وزارت ارشاد ايشون در ماه به خاطر وبلاگشون ۵۰۰ هزار تومان دريافت می کنند .الکی نيست بهش می گن بامشاد دولت . از بس می خوره . يادم باشه اگه تونستم يه عکس هم ازش بزنم .

۳- چند روز ديگه يعنی ۲۵ آبان مصادف هست با شهادت (مهدی ) ادواردو آنيلی که ان شاالله سر فرصت يه مطلبی را در موردش خواهم نوشت . اگه کسی خواست بيشتر در مورد اين شخصيت بدونه می تونه به http://edoardo.persianblog.ir/ مراجعه کنه .

۴- مخلص همه کسانی که برام کامنت می ذارن هم هستم .

 

اينم اندر احوالات ميرزا محمد علی خان ابطحی . هر کی دوست داشت می تونه بخونه . هر کی هم نخواست که بی خيال .ولی به نظرم چون خيلی تلويزيون نشونش داده و اکثرا همه ديدنش .اگه يه مقدار بيوگرافيش را هم بدونيد بد نيست . به هر حال ميل خودتونه .

 

 

اما محمدعلي ابطحي از اين كارها مي‌كند. پانصد ششصدهزار تومان پول ناقابل را خرج راه‌اندازي سايت كرده و از همان ابتدا گربه را دم حجله كشته كه نوشته: «اجازه بدهيد در اين سايت، من محمدعلي ابطحي باشم، بي‌توجه به مسئوليت‌هاي رسمي و حقوقي‌ام.» معاون رئيس جمهور دو سالي است كه معتاد اينترنت شده است و بيشتر از آن معتاد «چت». گاهي اوقات با ID ابطحي با دوستان چت مي‌كند و اكثر اوقات مثل بقيه‌ي چت‌بازها با IDهاي ناشناخته سراغ آدم‌هاي ناشناس مي‌رود. آدم‌هايي كه اگر از جنس مذكر باشند، در اين دنياي مجازي خود را مؤنث معرفي مي‌كنند و بالعكس. مي‌گويد «چت وقت‌گير است.» البته اضافه مي‌كند كه «چت‌روم‌هاي ايراني چيپ هستند.» چيپ يعني سخيف. ولي آدميزاد، آدم است و روي سطح لغزنده‌ي چت ليز مي خورد! «بالاخره آدم كه نمي‌تواند در چت بحث فلسفه كند، مي‌تواند؟»

بچه مايه‌دار است، اهل مشهد و از خانواده‌اي متمول. پسر «سيدحسن ابطحي» است، اما هر چه اصرار مي‌كنيم از پدر صحبت نمي‌كند. پدر روحاني معروفي است، مريد زياد دارد، خصوصاً با كتابي كه نگاشته است درباره‌ي «ملاقات با امام زمان». مي‌گويد: «كاري به كار هم نداريم، روابط خود را با هم تنظيم كرده‌ايم.» و البته اين فرزند ۴۵ ساله اصلاً به پدر نرفته است. فقط بنا به سنت خانوادگي پس از پايان تحصيلات ابتدايي او را فرستاده‌اند حوزه، از دوران تحصيل خود چيزي نمي‌گويد، از اساتيدي كه گذرانده است و هم‌شاگردي‌هاي خود در حوزه. تنها مدعي است كه در سال ۵۵ - وقتي كه ۱۷ ساله بوده - به درس خارج رسيده است.

سه برادرند و دو خواهر. با افتخار مي‌گويد: «از همان ابتدا من متفاوت بودم.» محمدعلي سيزده چهارده ساله عادت داشته كه به هر آدرسي كه مي‌ديده نامه بنويسد. از همان نوجواني عاشق نشستن پشت فرمان بود. پدر يك نيسان داشت با دنده‌ي L كه از سوريه خريده بود. محمدعلي ۱۶ ساله رانندگي بلد بود؛ ولي بايد دو سال صبر مي‌كرد تا گواهي‌نامه بگيرد. او چنين صبري نداشت: «دادگستري روبه‌روي خانه بود، رفتم گفتم مي‌خواهم دو سال سنم را زياد كنم، ۱۸ ساله بشوم. چه شرارتي داشتم! گفتند بايد ۴ شاهد بياوري. آوردم. ۱۸ ساله شدم و گواهي‌نامه گرفتم.» و از پول پدر - كه ارادت مريدان، عايدات مراد مي‌شد - همان قبل از انقلاب دو تا ژيان مي‌گيرد. پدر براي پسر «دوربين سوپر ۸» هم مي‌خرد. در خانه تلويزيون نداشتند - تلويزيون با عقايد ابوي روحاني سازگار نبود - و محمدعلي ابطحي به سينما هم نمي‌رفت. اما به تئاتر مي‌رفت. «رضا و داوود كيانيان با پدرم رفيق بودند و من هم با آنها.» تئاتر ابوذر را به ياد مي‌آورد، نمايش‌نامه‌اي از دكتر شريعتي به كارگرداني داريوش ارجمند و بازيگري انوشيروان ارجمند و رضا كيانيان. القصه؛ انقلاب شد و ابطحي تازه بيست ساله شده يك‌باره شد مدير برنامه‌هاي صدا و سيماي مشهد و وقتي بيست و سه ساله شد، مديركل صدا و سيماي بوشهر و شيراز شد و در بيست و چهار سالگي، مدير مهم‌ترين راديوي سراسري مملكت شد: راديو ايران. اين هم هنري است كه آدم چه هنگامي بايد زاييده شود! خودش كه مي‌گويد: «نوستالژي و عقده‌ي گذشته را ندارم، در مقطع خوبي عمر گذرانده‌ام. ما دوره‌ي خوش‌شانسي بوده‌ايم.»

پشيمان هم نيست از اين كه به حوزه رفته است. «اعتقادي به زهد و اين حرف‌ها هم ندارم، فكر مي‌كنم بايد خوب زندگي كنم. دوست ندارم جانماز آب بكشم.» ابطحي همه‌جور دوستي هم دارد. با دوستانش به سونا هم مي‌رود، دوستانش در سونا گيتار هم مي‌زنند و او گوش مي‌دهد. ۴۲ تا كشور هم رفته است، عاشق كافه‌هاي بيروت است و خيابان شانزه‌ليزه‌ي پاريس. مي‌گويد: «اي كاش در ايران هم داشتيم.» شايعه‌اي مي‌گويد «بيروت» كه بوده - او سه سالي نماينده‌ي صدا و سيما در بيروت بود - با تي‌شرت قرمز آستين‌كوتاه و شلوار جين به كافه‌هاي روشن‌فكري مي‌رفته. مي‌گويد: «يادم نمي‌آيد چه لباسي مي‌پوشيدم.» اگرچه مي‌گويد دوست دارم لباس رسمي‌ام آخوندي باشد، اما كت و شلوار و كاپشن زياد دارد و عكس‌هايي كه در سايت گذاشته داد مي‌زنند كه علاقه‌اي به اين طرز پوشيدن هم دارد. همان ابتدا كه ما را مي‌بيند و سلام عليك مي‌كند، اجازه مي‌گيرد، كه عبا و عمامه‌اش را در بياورد و با لباس راحت بنشيند. هر چه هم عكاس اصرار مي‌كند كه با همين تيپ از او عكس بگيرد، قبول نمي‌كند و آخر، وقتي راضي مي‌شود كه عكس‌ها در روزنامه چاپ نشوند. البته كت و شلوار پوشيدن كار دستش داده و محتاط شده است. سفر اولي كه با خاتمي به آمريكا رفت - سال ۱۳۷۷ - عبا و عمامه را كنار گذاشت و انتقادهاي زيادي را خريد. توجيه مي‌كند: «لباس روحانيت اجازه‌ي تحرك لازم را به آدم نمي‌دهد، سفر آمريكا سفر سختي بود، تمام كارهاي خاتمي روي دوش من بود و كت و شلوار با كار شديد من سازگار بود.»

ابطحي با كت و شلوار هم خوش‌تيپ نيست؛ حتي با ساعت سوئيسي و انگشتر عقيق زيبايي كه برخلاف سنت روحانيون در كوچك‌ترين انگشت دست راست جاسازي‌اش كرده است. انگشتر هم از انگشترهاي متداولي كه بنابر سنت و استحباب آن، مذهبيون به دست مي‌كنند، نيست. مي‌گويد: علما براي خوش‌تيپ شدن بايد لاغر شوند! «و ابطحي خوش‌تيپ بايد چهل كيلويي لاغر كند. اما او گلايه‌اي ندارد