از بلاگ تا کربلا
 
وقتی وهابی‌ها مهربان می‌شوند
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سفرنامه ، مدینه ، پیامبر ، وهابی

با عرض شرمندگی هنوز  در خاطرات مدینه‌ هستم و اگر بخواهم با این روال تنبلی، وبلاگم را به روز کنم باید تا یکی دو سال دیگر در مدینه بمانم.

ناهار را می‌خورم و به سمت حرم حرکت می‌کنم. وارد صحن پیامبر می‌شوم؛ بین یک ایرانی و یک شیخ وهابی درگیری ایجاد شده. مامور وهابی سر و صدایی راه انداخته که تو به چه حقی فیلمبرداری کردی؟ زائر ایرانی هم فقط عذرخواهی می‌کند و می‌گوید که دیگر تکرار نمی‌شود! این عرب‌ها هم بگیر نگیر دارند. نه به من که تا تا ‌فیهاخالدون تک‌تک‌شان را فیلم گرفته‌ام و نه به این بنده خدا که گوشه ای از صحن فقط داشت از گنبد فیلم می‌گرفت.

فکری به ذهنم می‌رسد و به سمت آنها حرکت می‌کنم. در بین راه کلی به ذهنم فشار می‌آورم تا بتوانم یک جمله عربی بسازم و منظورم را منتقل کنم. به وهابی که می‌رسم می‌گویم:

«السلام علیکم و رحمه الله و برکاته»

نمی‌دانم چرا از وقتی به عربستان رفته‌ام سلام‌هایم را اینطوری می‌گویم. شاید حس می‌کنم الان دارم با لهجه‌ی فصیح عربی صحبت می‌کنم. جوابم را می‌دهد. سر و صدایش می‌خوابد و به من نگاه منتظرانه‌ای می‌کند. کمی مِنُ من می‌کنم تا همان جمله تمرین شده را تحویلش دهم. می‌گویم: «انا اخذت الکتب فی فضائل الصحابه البیامبر؛  مثل عمر، ابوبکر، عثمان، اون یکی چی بود اسمش؟ آهان طلحه اینا.» می‌بینید که اینقدرها خودم حواسم هست که عرب‌ها «پ» ندارند و به جایش «ب» می‌گویند، به خاطر همین هم «پیامبر» را «بیامبر» می‌گویم تا متوجه ایرانی بودنم نشود! یقینا فارسی‌زبان‌ها که متوجه آن جمله‌ی عربی من شده‌اند اما برای خوانندگان عرب‌زبانم باید عرض کنم که منظورم این بود که: «کتابی در فضائل صحابه پیامبر می‌خواهم؛ باید چه کنم؟»

می‌گوید: «انت ایرانی!؟» و من هاج و واج می‌مانم که با این لهجه‌ی عربی‌ام، از کجا فهمیده من ایرانی‌ام؛ شاید از ظاهرم. آخر، آن روز دشداشه‌ی یادداشت قبلی را نپوشیده‌ بودم. می‌گویم نعم انا ایرانی.

نیشش را باز می‌کند و نیمی از صورتش می‌شود دندان؛ نمی‌دانی دیدن رگه‌ای از برف در آن سیاهی صورتش چقدر لذت‌بخش است.  چند بار پشت سر هم می‌گوید «احسنت، احسنت»؛ شروع می‌کند به عربی صحبت کردن. حتی نمی‌توانم حدس بزنم دارد چه می‌گوید، تصمیم می‌گیرم من هم به عربی جواب بدهم تا یک مناظره تمام عیار داشته باشیم. تنها حرف عربی که به ذهنم می‌رسد یک آیه‌ی قران است. می‌گویم «والسابقون السابقون، أولئک المقربون» یک لحظه نگاهش به من قفل می‌شود و می‌خندد. خنده که چه عرض کنم، قهقهه می‌زند؛ حالا دیگر من هم می‌خندم. در دلم عاجزانه از خدا می‌خواهم بحث را ادامه ندهد، با این حال یک آیه‌ی دیگر در ذهنم مجسم می‌کنم تا بلافاصله بعد از اینکه حرفش تمام شد بگویم. «تبت یدا ابی لهب و تب».

دستم را می‌گیرد و هی مکتب مکتب می‌کند. حدس می‌زنم منظورش کتابخانه یا کتاب‌فروشی باشد. در بین راه می‌گوید ناهار خورده‌ای؟ این را از حرکات دستش که به شکل لقمه درآورده و به سمت دهانش می‌برد، می‌فهمم. جوابش را به عربی می‌دهم. «نعم! مع اُمک فی الرستوران» نگاه خشن و بدی به من می‌اندازد. اوایل فکر می‌کردم چون نمی‌تواند ناهار مهمانم کند ناراحت شده است اما بعد فهمیدم باید می‌گفتم «مع امی!» فکر کن به یک وهابی متعصب بگویی با مادرت رستوران بوده‌ام! خدا را شکر که در صحبت‌های قبلی‌مان پی به شنگول بودنم برده بود وگرنه ... .

طبقه بالای «باب‌البقیع» مکتب‌شان است. همان کتابخانه‌ی خودمان. سفارشم را به آقای کتابدار می‌کند و بعد از خداحافظی با من می‌رود. در بین سفارشاتش زیاد از عبارت «فارسی» استفاده می‌کند. آقای کتابدار کلی تحویلم می‌گیرد؛ به مخزن می‌رود و چند کتاب برایم می‌آورد؛ همگی به زبان فارسی. یک کتاب مربوط به رابطه‌ی نزدیک خلفا و اهل بیت است!، دیگری فضائل برخی صحابه و یکی دیگر هم تحریف واقعه‌ی غدیر. (کاش اسم کتاب‌ها را حفظ می‌کردم و آنها را دور نمی‌ریختم) روی همه‌ی آنها نوشته «مفتکی»؛ من کشته‌ی این ترجمه‌شان هستم.

گوشه‌ی حرم می‌نشینم و همین‌طور کتاب‌ها را تورق می‌کنم. بسیار جذاب و خواندنی نوشته شده است؛ به هیچ‌ عنوان از دایره‌ی ادب خارج نشده و خط به خط آن شیعیان  و ائمه‌اطهار ا با احترام مورد خطاب قرار داده است. مطمئناً اگر این کتاب‌ها به دست افراد عادی بیفتد بی‌تاثیر نخواهد بود.

خواندن این خبر هم خالی از لطف نیست:

وهابیون سالانه 10 میلیون کتاب انحرافی در بین حجاج ایرانی توزیع می‌کنند


 
خاطره‌ی اول- تشییع جنازه‌های به یادماندنی در بقیع
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱٤ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مدینه ، بقیع ، شهادت حضرت زهرا ، خاطره عمره

این یادداشت را در روز شهادت حضرت زهرا (س) و هنگامی که در مدینه بودم نوشته‌ام اما تمایلی به انتشارش نداشتم. امروز دوست عزیزی امر کرد تا خاطراتم از سفر عمره را بنویسم. اطاعت امر کرده و اولینش را تقدیم می‌کنم:

فکر می‌کنم کارهایی که من در این سفر کرده‌‌ام نه تنها با هیچ عقل سلیمی هماهنگ نباشد بلکه به عنوان اولین و آخرین نفری باشم که چنین غلط‌هایی کرده‌ام. خصوصا بردن دوربین هندی‌کم در بقیع و فیلم و عکس گرفتن از تشییع جنازه و قبر و حتا خود مرده دیگر نوبر است. اگر این‌ روزها به مدینه مشرف شدید و دیدید اذیتتان می‌کنند بدانید از کارهای من آب می‌خورد.

ایام شهادت حضرت زهراست و سخت‌گیری وهابی‌ها بیشتر از قبل شده است؛ اجازه هیچ تجمعی از شیعیان را نمی‌دهند. حتا اگر جمعی آرام جایی نشسته باشند را متفرق می‌کنند. فیلمی که از گیر دادن وهابی‌ها گرفته‌ام!

با این تفاسیر پوشیدن لباس سیاه باعث حساسیت شدیدتر و بهانه‌جویی آنها می‌شود. حتی شنیده‌ام که شب گذشته پس از نماز مغرب و عشا یک شیعه که لباس سیاه به تن داشته را مورد ضرب و شتم شدید قرار‌داده‌اند؛ البته این را فقط شنیده‌ام.

برای حل این مشکل دشداشه‌ی سیاه رنگی خریده‌ام(+ و +)؛ هم خودم را سر تا پا عزادار کرده‌ام و هم این لباس برای عرب‌ها کاملا عادی است. حتی چندتا از آنها هم مرا با عرب اشتباه گرفته و می‌آیند با من عربی صحبت می‌کنند که در ادامه خاطره‌اش را بازگو می‌کنم.

خلاصه اینکه اگر مثل من کنترل کردنتان سخت است و از طرفی هم می‌خواهید آتش بسوزانید تقیه را از لباس‌تان آغاز کنید.

راستی اگر فردا روزی دیدید که من با کاروانم به ایران باز نگشته‌ام، شک نکنید که برادران وهابی من را استخدام کرده‌اند.

حالا قضیه چیست؟ الان خدمتتان عرض می‌کنم. عرب‌ها مرده‌هایشان را بعد از نماز (ظهر، عصر، مغرب و عشاء) تشییع می‌کنند. به سرعت و بدون برگزاری هیچ مراسم خاصی. تقریبا حالت دویدن دارند.


چند روز پیش بعد از نماز ظهر در حال خروج از مسجد‌النبی بودم که دیدم عده‌ای از برادران وهابی تابوت به دست در حال تشییع جنازه‌ هستند -جنازه هم که ماشاالله جنازه نبود، انگار خرس روی تابوت گذاشته بودند.- سرعتشان هم بسیار بالا بود و تقریبا می‌دویدند. تشییع و تدفین جنازه‌ی عرب‌ها در سکوت مطلق برگزار می‌شود. نه لااله الا الله می‌گویند، نه دعا و صلوات و نه هیچ حرف و حدیثی. من بی‌خبر از همه جا فکر کردم وزیر شعارشان نیامده، احساس مسئولیت کرده و زیر تابوت را گرفتم و شروع به گفتن «به عزت و شرف لااله الا الله» کردم تا بقیه هم جواب بدهند؛ وقتی پی به نگاه‌های محبت‌آمیز اعراب بردم، ساکت شدم و خودم را به کوچه‌ی علی‌چپ زدم که مثلا داشتم زیر لب!! ذکر می‌گفتم.

جنازه را به طرف بقیع بردند و من هم تابوت به دست وارد بقیع شدم. دم در ده‌-دوازده ایرانی‌ که می‌خواستند به این صورت وارد شوند، شناسایی شده و از ورودشان جلوگیری شد. دفعه‌ی اولی بود که وارد بقیع می‌شدم و حتا نمی‌دانستم قبور ائمه کجاست. جنازه را برای تدفین به دورترین نقطه‌ی قبرستان برده و من هم مجبور شدم همراهشان بروم. همین که وارد قبرستان شده بودم و کسی کاری به کارم نداشت، بسیار برایم ارزشمند بود. حتما می‌دانید که قبرستان بقیع فقط چند ساعت در روز، آن هم برای آقایان و با محدودیت بسیار شدید باز است. ولی چقدر فضا مظلومانه و حزن انگیز بود. فیلمی از تشییع جنازه به سمت بقیع

گوشه‌ای می‌ایستم و تشییع جنازه را تماشا می‌کنم که عربی درشت هیکل به سراغم می‌آید؛ برای دیدن صورتش مجبورم سرم را 45 درجه به سمت بالا بچرخانم. هیکل که هیکل نیست، انگار مردک در ده- دوازده سال اخیر هر چه خورده پس نداده. کمی مضطرب می‌شوم. می‌گویم السلام علیکم و رحمه الله و برکاته. جواب سلامم را می‌دهد و شروع می‌کند به عربی حرف زدن و کتابچه‌ای در اختیارم می‌گذارد. هنوز متوجه نشده که ایرانی هستم. کتاب را از دستش می‌گیرم و تورق می‌کنم. سکوت می‌کند تا نظرم را راجع به گفته‌هایش بداند، این را از مکثی که بین صحبت‌هایش می‌کند می‌فهمم؛ می‌گویم «احسنت احسنت!» خدا خدا می‌کنم که در مورد مزایای کتابچه و محاسن مذهب اهل سنت حرف زده باشد که در غیر این صورت بدبخت می‌شوم.  مثلا فرض بفرمایید او صحبت از افزایش گرایش سنی‌ها به مذهب تشیع کرده باشد و من احسنت بگویم! انگار حدس اولم درست بوده چون شروع می‌کند به ادامه دادن. متن کتاب احادیثی از عمر و ابوبکر و پیامبر است. همچنان سر تکان می‌دهم تا صحبت‌هایش تمام شود. بعد «شکرا» می‌گویم. لبخند رضایت آمیزی می‌زند و می‌رود.

برای تدفین مرده خبری از گریه و زاری نیست. در عرض نیم‌ساعت مرده را خاک می‌کنند و تو حتا نمی‌فهمی صاحب عزا چه کسی است. فقط هم مردها باید در مراسم شرکت کنند. قبر هم که فکر می‌کنم ارتفاعش سه چهار متر باشد. با نردبان مرده را داخل قبل می‌گذارند. راستی یادم رفت بگویم این‌ها تابوتشان بزرگ است. طرف بزرگ بود ولی دیگر خرس نبود. قالب تابوت طوری ساخته شده که فکر می‌کنید فردی با شکم بزرگ در آن قرار دارد.

فعلا همین حد خاطره را داشته باشید تا در مطالب بعدی بقیه‌اش را تعریف کنم. فقط در همین حد بدانید که دیشب -همزمان با شب شهادت حضرت زهرا- با این حیله تنها ایرانی بودم که وارد بقیع شدم. غربت بقیع در شب‌هایش خیلی نمود دارد. چشم، چشم را نمی‌دید؛ دریغ از یک لامپ یا حتی یک شمع. فیلمی از شب گذشته گرفته‌ام که البته فقط برای پی بردن به مظلومیت بقیع خوب است ببینید.

مدینه‌جان بدت نیایدها ولی عبارت مدینة‌ المنوره کمی برایت نامسماست.


 
یادداشت نویسی از فرودگاه مهرآباد
ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

اینجا تهران است؛ صدای ما را فرودگاه مهرآباد می‌شنوید.

تجربه‌ی جالبی است. تا به حال از فرودگاه مهرآباد یادداشت ننوشته بودم. پروازمان ساعت 5 صبح است و ما را ساعت 1 به فرودگاه آورده‌اند. خدا پدر مخترع اینترنت وایرلس و باعث و بانی راه اندازی این سیستم را در فرودگاه مهرآباد بیامرزد که کمی ما را از بی‌حوصلگی نجات داد.

ابتدا کمی از وضعیت اینجا بگویم (خطبه‌های پیش از پرواز):


مرد بسیار متین و موقر(!) حدودا 60 ساله‌ای در کنارم نشسته که مطمئن باشید قبل از اینکه نوشته‌های تایپ شده به چشمان من برسد او سه بار خوانده. کلا نگاهش به مانیتور لپ تاپ است و یحتمل الان دارد در دلش به شما سلام می‌رساند.

دقایقی پیش سربازی آمد و گفت آقا لپ تاپت را ببند! وقتی دلیلش را پرسیدم و با مقاومت من مواجه شد گفت بیا تا حالیت کنم!! من هم لپ تاپ به دست پشت سرش راهی شدم تا توجیهم کند. رسید به ارشدش و گفت این لپ تاپش را خاموش نمی‌کند و وارد اینترنت شده؛ ارشدش هم گفت اشکالی ندارد! ادامه‌اش را خودتان حد بزنید.

هر چند دقیقه یکبار بلندگوی سالن یکی از خلبان‌ها یا عوامل پرواز را پیج می‌کند، چنان سالن ساکت می‌شود که انگار همه‌ی بزرگواران جزء خلبان‌های زحمتکش جامعه به شمار می‌روند. البته ذکر این نکته ضروری است که فکر می‌کنم متوسط سن کاروان ما هشتاد سال باشد.

بزرگوار بغل دستی‌ام کیکی میل فرموده‌اند و هم اکنون تا منتهی الیه مچ دستشان برای رها کردن آثار به جا مانده از کیک در دهانشان قرار دارد. به اینها ملچ و مولوچ‌های فجیعشان را هم اضافه نمایید. این دفعه دیگر نمی‌دانم با خواندن این پاراگراف در دلش چه می‌گوید.


خطبه‌ی اول:


خودم و شما را دعوت می‌کنم به رعایت تقوای الهی. چون وقت کمه خطبه اول رو همین جا تمومش می کنیم.

خطبه‌ی دوم:

در این خطبه به چند موضوع مهم روزهای اخیر اشاره خواهم کرد.

1- همان‌طور که تاکنون نفهمیده‌اید بنده عازم عمره یا به قول معروف مکه و مدینه هستم. ان شاالله تا چند ساعت دیگر پرواز خواهیم کرد. بیش از آنکه اصل سفر برایم مهم باشد تاثیرات معنوی این سفر مهم است. سعی می کنم به یاد دوستان باشم، علی الخصوص نائب الزیاره بچه‌های وبلاگ‌نویس.


هم اکنون باید برای بازرسی برویم... باز می‌گردم.

2- ثبت نام اردوی سه روزه‌ی وبلاگ نویسان آغاز شده است. به نظر می‌رسد اردوی خوبی شود. برنامه‌های متنوعی هم دارد. اگر تاکنون ثبت‌نام نکرده‌اید، موقعیت را از دست ندهید که حیف است.

نکته مهم تر اینکه با توجه به این که لیست ثبت نامی‌ها را هر روز خود من چک می‌کنم هر کسی که ثبت نام کرده باشد ناخوداگاه سبب یادشدنش در مدینه خواهد شد. از ما گفتن بود.

3- احمدی نژاد هم که به جلسه‌ی هیئت دولت برگشت. قابل توجه دوستان حزب اللهی که بدون توجه به صحبت‌های آقا، ذوق و شوق این قضیه زبان توهین و جسارتشون رو باز کرده بود

4- اون سربازه که بهم گیر داده بود، سر بازرسی کیف ها اومد و عذرخواهی کرد و گفت به ما اینجوری گفته بودن!! گفتم تو مکه و مدینه براتون دعا می کنم.

5- همینک فهمیدم که مشکل خروج از کشور هم ندارم. خدایا شکرت

6- فکر می‌کنم موارد صحبتم کم کم داره به چرت و پرت می‌رسه. ملت هم کم کم دارند میرن برای سوار شدن. دعایمان کنید. یاعلی


 
تناسخ دوست داشتنی
ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شایسته سالاری ، تناسخ ، رابطه های اینترنتی ، چرندیات ساما

تو، برای من، منی که ندیدمت و نه صدات را شنیدم، همین واژه‌های سیاه‌رنگ متبرجی اَستی که می‌خوانم‌شان. همین واژ‌های وبلاگت، نوشته‌هات و گپ‌هات با من. تو حلول کرده‌ای در جسم این واژگان. تو برای من، نه چشم سیاه داری، نه ابروی کمانی، نه گونه‌هایی که در هر خنده‌ات جزر و مد می‌کنند، نه لب‌های مثل دم غروب آفتاب. تو فقط چند واژه‌ی سیاه عشوه‌گری. تناسخ ممکن است. همه‌ی استدلال‌های مشائیان رد می‌شود. حکمة الاشراق سهروردی را ببین. نمی‌خواهد، همین واژه‌ها را ببین که لب‌ریز تواَند.

به دل مگیر. هنوز مانده تا آخر قصه. خیال مکن دوستت ندارم. گفته بودم حلول کرده‌ای توی کلمات. هر جا تو باشی، توی بدن خاکیِ سفیدت که آفتاب سوزانده‌اش یا توی واژه‌های دو بعدی، می‌شود دوستت داشت. این واژه‌ها، که توئی، معنا‌شان آن نیست که توی کتاب‌های لغت‌ند، این‌ها رقص وجودی تواَند. تجلیات آن به آنِ تو. چه تابی داری وقتی نون آخر تنها می‌شوی. و چه ایستائی‌ای وقتی الف. می‌شود واژه‌ها را، واژه‌هایی که پُرند از تو و تهی‌اند از معانی‌شان و جز تو هیچ معنایی ندارند، دوست داشت، حتی بیش‌تر از دوستی. می‌توان فقط منتظر واژه‌ها ماند. بی‌آن‌که منتظر کسی باشی که خودش را درون واژه‌ها می‌ریزد. چه تناسخ دوست‌داشتنی‌ای.

یادت است عکست را برایم فرستادی، ندیدمش. یادت است گفتم زشتی و به دل گرفتی ولی چون می‌دانستی دوستت دارم، چیزی نگفتی. فهمیدی چرا آن تصویر رتوش‌شده‌ات را ندیدم، ترسیدم واژه‌هایت خالی شوند از تو. واژه‌هایی که من دوست داشتم‌شان. من، می‌دانم کسی نشسته است پشت صفحه‌‌ی کلیدی و این واژه‌ها را می‌آفریند، اما برایِ من، تو در واژه‌ها حلول کرده‌ای، آن تصویر افسونی بود که تو را از واژه‌هات جدا می‌کرد. عکسی مثل لمس چراغ جادو. بگذار همین واژه‌های سیاه متبرج بمانی، واژه‌هایی که در نهایت کمال و غایت اعتدال‌اند1. واژ‌ه‌هایی دوست داشتنی.

دُم [همان پ.ن سابق]

1. این را ازسعدی وام گرفتم بدون سفته و ضامن.
2. همه‎ی این متن را ساما نوشته است. برای بازی وبلاگی اعتماد.
3. عکس زیر نمونه‎ی بارز شایسته‎سالاری در مملکت است که ساما گرفته است. این شایسته سالاری مرهون مسواک زدن به موقع است.



 
وبلاگستانی آباد با رای به وبلاگ کشکول!!
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: وبلاگستان ، چهره89 ، رای ، کشکول

یکم- امسال کار جالبی با همکاری بچه‌های وبلاگ‌نیوز با عنوان چهره‌ی 89 راه اندازی شده که جای تبریک و صد البته حمایت دارد. ذکر این نکته ضروری است که حسن میثمی را از دوران طفولیتش (هرچند الان هم در همان ایام به سر می‌برد) می‌شناسم؛ از همان دوران در هنگام بازی یه‌قل دو قل بسیار متقلب بود و شک نداشته باشید سر این جشنواره نیز همین کار را خواهد کرد. بنابراین هرچند از همه شما می‌خواهم به من رای بدهید اما از همین جا اعلام می‌کنم تسلیم این صحنه‌آرایی خطرناک نخواهم شد.

دوم- رنگ انتخاباتی خودم را رنگ سیاه اعلام می‌کنم. پس بدانید و آگاه باشید که هر کس وبلاگش را با فونت سیاه به روز می‌کند بدون شک از طرفداران پر و پاقرص من بوده و اگر من برگزیده نشدم قطعا تقلب شده است.

سوم- من کلا رهبر آسان‌گیری هستم. پس از اعلام نتایج آرا و زمانی که مشخص شد من هیچ رتبه‌ای نیاوردم، برای آتش زدن سطل‌های زباله به خودتان زحمت بیرون آمدن از خانه را ندهید و از همان داخل منزل با کلنجار رفتن با Recycle Bin (سطل بازیافت) ویندوزتان اعتراضات خودتان را نشان دهید.

چهارم- اگر قرار است به کشکول رای بدهید ترجیحاً در هنگام رای دادن استان را قم  انتخاب کنید چون وبلاگ برتر در سطح ملی برای از ما بهتران است.  ضمناً ما که بخیل نیستیم آن چهار نفر دیگر را هم  زهرا، آهستان، دل‌نها، هابیل و ساما نتخاب کنید.

پنجم- هرچند معظم‌له نیازی به تبلیغ ندارد اما برای اینکه بدانید چرا باید به کشکول رای دهید لیستی از افتخارات این وبلاگ و نویسنده‌ی بزرگوار آن را برایتان به تحریر در می‌آورم تا انتخابتان مطمئن‌تر باشد.

افتخارات نویسنده وبلاگ:

1- یه بار امید حسینی (آهستان) من رو با موتور تا دم خونمون رسوند.

2- دیدن دکتر احمدی نژاد از فاصله 5 سانتی و سلام کردن به او.

3- صحبت کردن با کامران نجف زاده از پشت تلفن.

4- یه بار علیرضا شیرازی (مدیر بلاگفا) بهم گفت چطوری گوگولی.

5- از بچگی تا حالا حداقل صد بار آمپول زدم و حتی گریه هم نکردم.

6- یه بار معلم کلاس دوم بهم گفت گاو از تو بیشتر می فهمه و من اون موقع احساس غرور خاصی داشتم که لازم می‌دونم جز افتخاراتم اعلام کنم.

7-  یه بار تو نمایشگاه کتاب یه کتاب رمان خریدم و بعد خانوم مهربونه گفت من نویسنده اش هستم و بعد اسمم رو پرسید و صفحه اول کتاب نوشت برای حامد عزیزم!

8- یه بار که رفته بودم تهران تو مترو صندلی گیرم اومد.

9- تو حکمی که چند روز پیش به نامم زدن نوشته جناب آقای محمدحامد احسانبخش (زیدعزه)؛ البته من دقیقا نمیدونم این زیدعزه فحشه یا حرف خوبیه؟ ولی حس خوبی بهش دارم.

10- علیرغم شنیدن توهین و فحش‌های ناجوانمردانه هنوز لذت خوردن آب از لب شیشه را ترک نکردم.

11- یه بار تو راهپیمایی از یکی مصاحبه می‌کردن، بعد منم پشت سر اون وایساده بودم ولی خودم رو کنترل کردم و واسه دوربین دست تکون ندادم.

12- مدیر پارسی‌بلاگ منو به نام کوچیک صدا می‌زنه و حتی چند تا دختر هم واسه ازدواجم پیدا کرده.

13- یه عکس دو نفره با دکتر حداد عادل دارم. البته الان که دارم نگاش می‌کنم انگار از دو نفر یه کم بیشتر بودیم. خب شاید بقیه، محافظاشن.

14- دست دادن با ابطحی.

15- حضور 1000 نفر در لیست یاهو مسنجر و 600 نفر در لیست جی‌میل.

16- حضور در همایشی که اجرای اون رو جواد خیابانی به عهده داشت.


افتخارات وبلاگ کشکول:

1- شیخ‌بهایی صدها سال پیش با پیشگویی در مورد این وبلاگ این طور گفته:

دلم از قال و قیل گشته ملول     ای خوشا خرقه و خوشا کشکول      

2- سال 83 عموپورنگ چند تا کامنت واسه کشکول گذاشته و حتی تولد کشکول رو هم تبریک گفته.

3- لینک شدن در وبلاگ مرحوم حسین درخشان.

4- مدیران پرشین‌بلاگ، بلاگفا، پارسی‌بلاگ، میهن‌بلاگ، بلاگ‌اسکای تا حالا چند باری واسه کشکول کامنت گذاشتند.

5- به روز کردن کشکول از سه کشور لبنان، سوریه، مالزی و تا چند وقت دیگه عربستان!

6- یه بار یه پستی نوشتم که بیش از 600 کامنت داشت که از این تعداد، 483تای اون فحشای کاف‌داره! هیچ کدومش هم پاک نکردم.

وبلاگستانی آباد با رای به وبلاگ کشکول؛ یعنی هووووووق!


 
آینده از آن خوش‌تیپ‌الهی‌هاست
ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ٦ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

این نوشته‌ام حکایت همان فردی است که وقتی داشت از خیابان رد می‌شد دید پلیس دو نفر هنرپیشه را دستگیر کرده؛ سریع خودش را چسباند به آنها و داد و بیداد که ای داد، ای فریاد، ما سه نفر را کجا می‌برید!!!؟؟

حالا ممکن است طبق تعریف دوستان من خیلی در زمره‌ی یک جوان حزب‌اللهی گنجانده نشوم اما چند وقتی است که کمی بیش از گذشته به تیپ و ظاهر برادران حزب‌اللهی دقت می‌کنم.


در این مطلب سعی در ارائه‌ی برخی ویژگی‌های ظاهری دوستان دارم. بهتان برنخورد که هرچند شاید برخی موارد اغراق آمیز باشد اما انکارناپذیر است. خب خودتان را اصلاح کنید.

جوراب:
البته در اینکه خدای متعال جوراب دوستان مذهبی را برای شدیدترین عذاب‌های جهنمی قرض خواهد گرفت، شکی نیست اما نباید فراموش کرد که عذاب الهی در آن دنیاست، نه این دنیا. تازه‌گی‌ها به این نکته پی برده‌ام که چرا در سجده‌ی آخر نماز که طولانی‌ترین سجده‌ی نماز به شمار می‌رود می‌گوییم «یا لطیف، ارحم عبدک الضعیف»؛ خدایا به این ‌بنده‌ی ضعیفت رحم کن. به نظرم خداوند از قبل پیش‌بینی بوی مست‌کننده‌ی جوراب ما  را کرده و چون سجده‌ی آخر نماز کمی طولانی است برای تحمل این بو، دعای مخصوص داده است.

ریش (محاسن):
خدا پدر احمدی‌نژاد را با آن طرح مسکن مهرش بیامرزد که دغدغه‌ی بسیاری از جوان‌ها را پاسخ‌ گفت؛ اما جان جدتان دیگر قرار نیست هر فردی برای خودش یک طرح مسکن مهر راه بیاندازد. تو را به خدا این ریش است یا طرح مسکن مهر حشرات موذی؟ ریش است یا تار عنکبوت؟ از شپش تا مگس همه چیز در آنجا یافت می‌شود. خب گهگدار یک شانه‌ای هم به آن بزنید بد نیست. اصلا مگر قرار است شما در آینده به خدمت عزیزانمان در گروه تروریستی القاعده بپیوندید که یک خرمن ریش می‌گذارید؟ خب کوتاه کنید این‌ها را.

لباس عزاداری: دقیقا از 72 روز مانده به محرم لباس مشکی به تن می‌کند تا پایان ماه صفر. یکی نیست بگوید آخر برادر من، از نظر رنگ پوست که اگر سه دقیقه دیرتر به دنیا آمده بودی جزغاله می‌شدی، ریش و موی مبارک هم که دیگر مو به تن انسان میخ -کار از سیخ گذشته- می‌کند. خب دیگر نیازی نیست صد روز هم لباس مشکی به تن کنی. اصل، دل و قلبت است که آن را هم به اندازه‌ی کافی سیاه کرده‌ای. همین که چند روز به احترام تاسوعا و عاشورای امام‌حسین و رحلت پیامبر لباس سیاه به تن کنید به اندازه‌ی کافی ارادتتان را به ائمه نشان می‌دهید.

لباس: همیشه این نکته را مد نظر داشته باشید که لباس علاوه بر اینکه باعث پوشش بدن می‌شود می‌تواند به انسان زیبایی داده و برازنده‌ی تن انسان باشد. لزومی ندارد وقتی لباستان را بر روی شلوار می‌اندازید سر لباستان با زانو‌هایتان برخورد کند. در این دوره و زمانه دیگر حتی مانتوهای خانم‌ها هم به مراتب کوتاه‌تر از لباس شماست.

ضمنا دقت داشته باشید که یقه‌ی لباس در هر شرایطی تک رنگ است. اگر می‌بینید که یقه‌تان علاوه بر رنگ اصلی، برخی از قسمت‌های آن تیره شده است، آن را به حساب دو رنگی نگذارید بلکه آن را بشویید. این رنگ اضافه چیزی به جز عرق و کثیفی نیست.

و در آخر ذکر این نکته ضروری است که به خدا در هیچ کدام از شرح وظایف لباس این نکته ذکر نشده که لباس می‌تواند برنامه‌ی هفتگی غذا هم باشد. لباسش را که نگاه می‌کنی هر قسمتی از آن یک لکه‌ای وجود دارد. یک‌جا لکه‌ی آبگوشت است، یک‌جا لکه‌ی ماست است، یک‌جا ترشی ریخته...

بو: نقل است یکی از راه‌های پراکنده کردن آشوبگران در فتنه‌ی سال گذشته استفاده از برخی از این افراد بوده؛ فقط چند نفر از این خوش‌بوها! را آورده‌ و بدون هیچ خشونت و ضرب و شتمی در وسط میدان گذاشته بودند. گفته‌ می‌شود هیچ کس جرات نزدیک شدن به یک کیلومتری میدان را هم نداشته است.  آن از پیامبر که بیشترین پول ممکن را صرف خرید عطر و خوشبو سازی خود می‌کرد، این از ما مریدان اسلام که کافی است سه روز قبل از یک کوچه گذر کرده باشیم تا مردم آن منطقه تا ماه‌ها ذکر لبشان این باشد: آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست/// هر کجا هست همان‌جا، تو نگه می‌دارش!!

محتویات جیب: من در این مورد اصلا توضیح نمی‌دهم، فقط به ذکر محتویات یک جیب می‌پردازم دیگر قضاوتش با شما. تسبیح، مهر، برگه‌ی زردآلو، دو سه تا جاکلیدی، عینک، قرص، گوشی موبایل، سررسید، دستمال کاغذی،

دندان: این یکی را خودم هم درگیرش هستم. ساده‌ترین راهش این است که نیش مبارک را تا جای ممکن بسته نگه‌ دارید. یادش به خیر قدیم می‌رفتند دندانهای‌شان را طلا می‌کردند الان دیگر آن‌قدر دندان‌ها زرد شده کسی تشخیص نمی‌دهد که این دندان از چه جنسی است!


 
عبور از خیابان
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢۸ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سقوط هواپیما ، عبور از خیابان ، طنز ، شعر

اول به چپ نگاه کن                        

بعدش به راست نگاه کن

بعد به آسمون نگاه کن

اگر چیزی(!) نیومد

از خیابان گذر کن

از خیابان گذر کن

 


 
تولد عاشورایی
ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢٥ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: تولد ، عاشورا ، 25 آذر

از دو ماه قبل پیامک می‌دهد که «می‌دونستی روز تولدت با روز عاشورا یکی شده؟» خوش خبر باشی با این خبر دادنت. هرچند روز تولدم در سالهای گذشته هم اتفاقی نمی‌افتاد که امسال با مقارن شدنش با عاشورا بخواهم دلگیر شوم. اتفاقا همیشه به این فکر می‌کردم که حسین کشته شد تا ما متولد شویم. تولدی دوباره. و حال اگر این تولد دوباره با سالروز تولدت یکی شود چه ارزشمند است. هرچند تولدی دوباره در کار نیست...

***

«اینکه آغاز یک بهار دیگر از زندگیتان با عاشورا مقارن است، حتما اتفاق قشنگی‌است برای زیبا زیستن و زیبا رفتن چون حسین؛ حسینی باشید و حسینی بمانید.»

صبح با این پیامک از خواب بیدار می‌شوم. نویسنده اول صبحی دستی دستی ما را به سوی مرگ هدایت کرده و غیر مستقیم آرزوی شهادت ما را کرده است. یحتمل خیلی خودش را کنترل کرده که آخرش به جای حسینی بمانید، نگفته است حسینی بمیرید!

حالا هرچند یک تنه برای خودم دانشمند هسته‌ای به شمار می‌روم و احتمال شهادتم زیاد است ولی دیگر نباید این‌قدر سریع به سراغ اصل ماجرا می‌رفت، مراسم خواستگاری که نیست!

***

به سمت حرم راه می‌افتم. تقریبا کل خیابان‌های قم راه بسته‌اند. مانده‌ام اگر امام حسین خودش الان قیام می‌کرد هم، اینگونه راه‌ها برای یاری‌اش بسته می‌شد؛ در همین افکارم که خبرنگاری جلویم را می‌گیرد.

دوست عزیز اگر شما آن زمان در کربلا حضور داشتید چگونه امام را یاری می‌کردید؟

من اصلا امام را یاری نمی‌کردم!

یک لحظه به شدت جا می‌خورد و رنگ از رخش می‌پرد. نفس عمیقی می‌کشد؛ یحتمل خدا را شکر می‌کند که برنامه زنده نیست.

بدون اینکه سوالی بپرسد خودم ادامه می‌دهم. طوری صحبت می‌کنید که انگار فقط 1400 سال پیش یک امام حسین بوده و مردم یاری‌اش نکرده‌اند. انگار نه انگار که همین الان هم امامی داریم که لنگ 313 نفر مانده. مرد حسابی اگر قرار بر یاری امام حسین بود که همین الان امام زمانم را یاری می‌کردم تا این‌طور درمانده و غریب نماند. البته مرد حسابی‌اش را نگفتم.

***

بعضی‌ها ذاتاً مرده‌خورند؛ دست خودشان که نیست. تاسوعا، عاشورا هم سرشان نمی‌شود. پیامک داده که «حالا درسته تولدت خورده به عاشورا ولی از فردا شب از هر گونه پیشنهاد شام استقبال می شود. جیگیلی جیگیلی تولدت مبارک»!  البته بعضی‌ها هم مثل من ذاتاً به کسی باج نمی‌دهند. پاسخ می‌دهم که سفارش داده‌ام به مناسبت تولدم کل ایران، ظهر قیمه بدهند؛ برو به نزدیک‌ترین مسجد محل و بگو مرا احسانبخش فرستاده، ولی مثل از قحطی برگشته‌ها رفتار نکن که من آنجا آبرو دارم.»

***

بالاخره به اینترنت دسترسی پیدا می‌کنم. قبل از باز کردن ایمیل و وبلاگ شخصی‌ام به وبلاگ او سر می‌زنم. باز هم متن نوشته است. عجب صبری خدا دارد! فقط انتظار این یکی را نداشتم... کاش 25 آذرها را فراموش کند.

***

اسامی شهدای کربلا را باز می‌کنم و نام حامد را در بین آنها جستجو می‌کنم؛ شاید یکی از 72 تن نامش حامد باشد و حال که روز عاشورا با روز تولدم مقارن شده، امیدی برای شفاعت یک هم‌نام شهید عاشورایی داشته باشم. کلی عمر و ابوبکر داریم، ولی حامد نداریم. کلا این حامدها از ابتدای تاریخ اسلام بی‌بخار بوده‌اند. واقعا که!

***

چقدر دلم می‌خواست لااقل کمی به عبدالله «روز واقعه» شبیه شوم. عبدالله را یادتان هست؟ همان جوان نصرانی تازه مسلمان‌ شده‌ای که در روز عروسی خود با راحله، ندای «کیست مرا یاری کند؟» را شنید و پس از شنیدن آن صدا منقلب شده و مجلس عروسی را ترک کرد و به جست‌وجوی صدا بر ‌آمد.

این شخصیت در یکی از دیالوگ‌های معروف این فیلم می‌گوید: «من حقیقت را در زنجیر دیده‌ام. حقیقت را پاره پاره بر خاک دیده‌ام. من حقیقت را بر سر نیزه دیده‌ام.»

کاش این گوش‌ها نیز کم‌کم می‌توانست ندایی بشنود. من هرگز برای مظلومیت حسین و یارانش گریه نکرده‌ام، هرچه اشک و آه است برای غربت خودم است؛ برای فاصله‌ی معنوی و معرفتی که از حسینی‌ها پیدا کرده‌ام.

***

کلی روضه‌خوانی کردم، حال این هم باشد کیک تولد عاشورایی‌مان دیگر!



 
← صفحه بعد